سازمان بازنشستگی کشوری تا سه سفر برای هر بازنشسته و یک همراه کمک هزینه سفر می دهد . من قبلا به سه سفر کیش ، قشم ، شیراز رفته بودم . 

         هفته گذشته نیز در سایت خاتم ( خدمات الکترونیکی تور مسافرتی ) برای یکی از بستگان و همسرش تور اصفهان رزرو بازنشستگی و برای خودم و همسرم رزرو آزاد کردم .  

         رزرو هتل از ظهر شنبه تا ظهر سه شنبه بود و باید با وسیله نقلیه شخصی می رفتیم .  

         برای اینکه راحت تر مسیر 700 کیلومتری را طی کنیم و به موقع برسیم بعد از ظهر جمعه حرکت کردیم .  

         از پل سفید سوادکوه که گذشتیم قله های اطراف را سفیدپوش دیدیم و وقتی از ورسک گذشتیم برف تا سطح جاده و دره هم پایین اومده بود و مسافران مشغول تماشا و برف بازی بودن .  

        سربالای گدوک را که تموم کردیم جمعیت زیادی در شیب دامنه مشغول برف بازی و تماشا و تیوپ سواری بودن .  

    

      ما هم پیاده شدیم و مدتی به تماشای اطراف و تیوپ سواری ماهرانه جوانان و عکاسی از مناظر اطراف پرداختیم . 

      شب را در فیروزکوه در منزل یکی از بستگان موندیم و صبح حرکت کردیم . هوا آفتابی بود و جاده خشک و اطراف پوشیده از برف و تماشایی . 

      با رسیدن به شهر آبسرد دماوند راه جنوب را درپیش گرفتیم و از میانبر آبسرد ده نمک به آزادراه گرمسار قم وارد شدیم . جاده ای عریض و خلوت که سرعت 120 کیلومتر برای سواری مجاز بود .  

      مناظر اطراف چندان چشمگیر نبود اما با سرعت بالا و گپ و گفت دوستانه همراه با موزیک فاصله 140 کیلومتری گرمسار قم راحت طی شد و وارد بزرگراه قم کاشان اصفهان شدیم .  

     ساعت 4 به اصفهان رسیدیم . از آنجاییکه قبلا با گوگل ارث و گوگل مپ هتل و مسیر منتهی به آن را شناسایی کرده بودم راحت و بی دردسر به هتل رسیدیم و سریع جابجا شدیم .  

      هتل پارت اصفهان در محوطه باستانی و توریستی نزدیک سی و سه پل بود و برای گردش و بازدید اماکن تاریخی و دیدنی مرکز شهر نیازی به ماشین نبود .  

      صبح روز بعد با استراحت کامل شبانه و رفع خستگی راه و صرف صبحانه برای دیدن سی و سه پل بطرف چهار باغ رفتیم و ...  

      ادامه دارد ...    


برچسب‌ها: تورهای بازنشستگی, تور اصفهان, هتل پارت, گردنه گدوک
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در جمعه ۱۳۹۷/۱۰/۲۸ و ساعت 23:28 |
        این روزا مشغول چیدن پرتقالا هستیم ، کاری جالب و دوست داشتنی ، اما نسبتا سخت و سنگین .  

        در این روزای کوتاه معمولا تا روزی 12 ساعت کار داریم . چیدن پرتقال و حمل و آغشته کردنش به محلول قارچکش و منتقل کردن به انباری با دقت و حساسیت خاص .   

 

صحنه های نادر در باغ  

پرتقال دماغ دار  

        بعد از چند روز کار نیاز شدید به استراحت و تفریح و تنوع داشتیم که به لطف بارون نرم و مه بار پاییزی حاصل شد .  

        خوشبختانه پیش بینی های هواشناسی کمک بزرگی به برنامه ریزی های کاری ما می کنه . با بررسی وضعیت هوا برای جمعه گذشته برنامه استراحت و گردش در مسیر جنگلی و خوش منظره لاویج چمستان گذاشتیم تا هم تماشاگر مناظر زیبایش باشیم و هم در خنکای پاییزی ساعتی را در آب نسبتا داغ آب گرمش بگذرانیم و خستگی در کنیم   

         این بار حتی از رانندگی هم معاف شدم تا استراحت بیشتری داشته باشم . داماد عزیزوار با بچه هاش اومد و با هم رفتیم .  

       وقتی وارد جاده جنگلی لاویج شدیم با اینکه همه جا خیس و آب چکان بود و کمتر جای مناسبی برای پیاده شدن و تماشا و عکاسی گیر می اومد از داخل ماشین چندین عکس گرفتم .  

 ( بارون برای ما شمالیا حساسیت و دل انگیزی زیادی نداره و روزای آفتابی رو بر بارونی ترجیح میدیم و اگر نبود مشغله شدید اینروزا ، روز بارونی بیرون نمی رفتیم )  

 

جاده لاویج با منظره پاییزی اش زیر نم بارون  

       بر خلاف تصور خانواده که فکر می کردن در روز نیمه سرد بارونی کسی لاویج نمیره و اونجا خلوته ، خیلی هم شلوغ و پرجمعیت بود و به زحمت یه جای پارک گیر آوردیم .  

 

مجتمع تفریحی توریستی آبگرم لاویج  

        استخر آبگرم پر جمعیت بود و در هوای نیمه سرد خیلی دلچسب بود و واقعا خستگی در میکرد و ارزش 200 کیلومتر رانندگی در روز بارونی رو داشت   

 


برچسب‌ها: آبگرم لاویج, جاده لاویج, بارون پاییزی, چیدن پرتقال
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در دوشنبه ۱۳۹۷/۰۹/۱۲ و ساعت 7:21 |
       جمعه گذشته فرصتی دست داد تا بعد چند سال بازنشستگی و دوری از همکاران نازنینم در یک اردوی یک روزه طبیعت گردی با اونا همراه و همسفر بشم .  

        مقصد دریاچه چو رت در روستای جنگلی چو رت ساری بود ، جایی نسبتا صعب العبور اما دیدنی و خیلی جالب .  

        15 نفر بودیم . با یک مینی بوس ساعت 8 راه افتادیم و بعد از طی بیش از 40 کیلومتر به روستای چورت رسیدیم .  

        قسمت جنگلی و فرعی روستای چو رت پیچ و سربالای تند داشت ، اما جنگل پاییزی خیلی تماشایی بود .  

        جلوی تکیه و مسجد چو رت پیاده شدیم . نیسان هایی هم بودن که تا دریاچه ( چشمه ) چو رت مسافرکشی می کردن ، اما همراهان ما بنا بر پیاده روی داشتن . همه اعضای گروه بار اول شون بود که اومده بودن و هیچ کدوم راه رو بلد نبودن . از اهالی پرسیدیم گفتن برای پیاده روی بهتره از میانبر و راه مزارع و جنگلی برین چون راه ماشین رو خیلی طولانی تره . 

       یکی از بچه های روستا قبول کرد که راهنمای مون بشه و با ما بیاد . هوا کمی ابری بود و خوشبختانه مسیر گل و شل نبود .  

  

روستای چو رت ساری  

      مسیر از سربالایی و سراشیبی تندی می گذشت ، با اینکه عادت به پیاده روی ندارم اما کار در باغ باعث شد که نسبت به سایرین از وضعیت خوبی برخوردار باشم .  

      کما بیش عکاسی هم می کردم . چند مزرعه و جاده زراعی رو پشت سر گذاشتیم تا از تپه بلند ( کوه ) بالا رفتیم و وارد جنگل که با سیم خاردار حفاظت شده بود شدیم . شیب تندی داشت و خیلی جاها هم سرسری بود .  

      همراهان با دیدن جنگل با اون فضای دلپذیر سراسر رنگ و نقش پاییزی صدا رو سر دادن . بعضیا می خوندن ، بعضیا هم فریاد می زدن و همدیگه رو با خنده صدا می زدن و ...  

      از کونس و ولیک جنگلی هم می چیدن و می خوردن . من هم بیشتر محو تماشا بودم و گاهی هم عکس می گرفتم .   

درخت کهنسال و خیلی تنومند جنگل چو رت  

      اهل سلفی گرفتن و عکس یادگاری از خود نیستم و بیشتر سعی در ثبت مناظر طبیعی دارم ، اما از دوستان عکس های زیادی گرفتم .  

 

به خاک افتادن قطوران سر به گردون سای  

      از مسیر پاکوب جنگلی راه زیادی رفتیم . هر لحظه و هر منظره ای جذاب و جالب بود و مانع احساس خستگی از پیاده روی بیش از یک ساعته می شد .  

      کم کم صداهایی به گوش می رسد و به محوطه دریاچه نزدیک شده بودیم . جوانان در اطراف پراکنده بودن و برای خودشون تفریح می کردن .  

 

شادی و هلهله شهر نشینان ببین  

که ببینند طبیعت ، رها بی حد و اندازه شوند  

چو فراموش کنند دایره امنیت  

غرق در هر جهش و هر بازی تازه شوند  

       شور و حال زائدالوصف حضور در جنگل پاییزی چنان بود که تعداد زیادی دختر و پسر از تنه یک درخت نیمه خوابیده بالا رفتن و غرق بازی و شادی بودن . مشغول عکس گرفتن بودم که از اونا هم عکس گرفتم . سلامی کردن و با پاسخ سلامت باشین و خوش بگذره و همیشه به گشت و دشت از زیر درختی که اونا روش بودن رد شدیم .   

 

چشمه (دریاچه ) چو رت ساری  

       به لب دریاچه رسیدیم دیدیم بععععله ، واقعا تماشائیه و ارزش این همه پیاده روی رو داشت . همه شاد بودن و برای ساعتی شهر و مشغله شهری فراموش شد و هر کسی در گوشه ای به تماشا و عکاسی و خواندن و ... مشغوله .  

    

چشمه چو رت  

      نقل است که در این مکان چشمه پر آبی هست که بر اثر زلزله راه خروج آب بسته شد و با جمع شدن آب ، این آب بندان ( دریاچه ) تشکیل شد و الان منبع خوبی برای ذخیره آب برای کشاورزان پایین دست هست .  

  

تاب بازی از فراز یک درخت بلند در سطح شیب دار 

       فضای دلچسب و خاطره ساز جنگل پاییزی انگار باعث تشجیع و برون رفت از دایره امنیت میشه که این جوانان بی محابا بر فراز دریاچه تاب بازی می کنن  

       ناگفته نماند که جمع همراه ما هم بعد رسیدن ، برای رفع خستگی روی چمن ولو شدن و یکی از همراهان هنرمند ما هم صدای زیبا و رسایش رو سر داد و شروع کرد به خوندن ترانه های محلی . اکوی ایجاد شده در جنگل باعث شد توجه جمعیت پراکنده جلب بشه و دورمون حلقه زدن و با شادی گروه همراه شدن و دقایقی رو ...  

 

  

        صحنه های زیبا و کمیاب زیادی رو میشه در هر طرف دید ، از درختان خیلی قطور و کهن ، از درختان نسبتا باریک اما خیلی بلند روییده داخل دره ، درختان سبز و غیر برگ ریز داخل درختان خزان دار و رنگارنگ و ...  

         با تعدادی از همراهان که مثل من عادت به پیاده روی زیاد نداشتن برای برگشت نیسان سواری رو انتخاب کردیم که هم مسیر تازه ای رو ببینیم و هم بعد دهه ها دوری از موتورسیکلت سواری بادی به فوکول مون بخوره و مناظر زیبای اطراف رو به تماشا بنشینیم . اما ندانستیم که این ساحل چه موج پر خطر دارد

         راننده نیسان مشغول محکم کردن و دوباره بستن زنجیر چرخ عقب بود وقتی یکی از دوستان پرسید چند میگیری تا محل ببری گفت 100 تومن . وقتی تخفیف خواست ، گفت شما جاده رو ببینین هر قدر خودت خواستین بدین   

         هنوز نمی دونستیم منظورش چیه و چی در پیش داریم . سوار شدیم و راه افتاد . هنوز چند متری وارد جنگل نشده بود که دیدیم فقط دو تا جا چرخ داخل جنگل هست که اکثر قسمت هاش اونقدر فرو رفته که بدنه نیسان مثل لودر زمین رو می کنه و پیش میره .  

         در چنین شرایطی نمیشه از راننده انتظار داشت که مراعات سرنشین های بالای نیسان رو بکنه و اونا رو به هر طرف نکوبه . هم باید مواظب نیفتادن مون می بودیم و هم مراقب سرشاخه های درخت که گاهی تا تاجی نیسان پایین می اومدن و نیسانی که مثل قایق در امواج ریل مانند کج می شد و وج می شد . بعضی جاها دیواره ای که چرخ نیسان درست کرده بود تا 80 سانت می رسید و نیسان بشدت بهش کوبیده می شد .  

        غرق خنده و ترس و هیجان بودیم که یادم افتاد وقتی باغ میریم نوه ها دوست دارن بالای وانت سوار بشن و مرتب داد می زنن بابابزرگ هیجانی برو  

        بعد از طی بیش از یک کیلومتر در جنگل،  نیسان به جاده خاکی رسید و راننده زنجیر رو باز کرد و در جاده راه افتاد . تازه خیال مون راحت شده بود که راننده خوش انصاف در جاده خاکی پر پیچ و خم و فراز و نشیب حدود 60 کیلومتر می رفت و ما بودیم که بالای نیسان جناب عزارئیل رو از دور و نزدیک می دیدیم   

       بیش از نیم ساعت طول کشید تا نیسان به روستا رسید و ما هم که حسابی سردمون شده بود رفتیم داخل مینی بوس . بعد نیم ساعت گروه پیاده رسیدن و ساعت 3 بعد از ظهر سوار شدیم و در پی یافتن جای مناسبی برا نهار خوردن راه افتادیم .  

       ساعت 3 و نیم به یک قسمت مرتعی کنار جاده که آفتابگیر هم بود  رسیدیم و بساط نهار پهن کردیم . اما خیلی زود ابرای تیره بالاسرمون ظاهر شدن .   

      بعد نهار کنار آتیش جمع شدیم تا بقیه آماده رفتن بشن . زباله های سوختنی رو در آتش انداختیم . راننده خوب ما هم که برای برافراشتن آتش یک ظرف نوشابه پر گازوئیل کرده بود وقتی همکارا دور آتش حلقه زدن بیکباره گازوئیل روی آتش می ریخت و همه رو فراری می داد و می خندیدن .  

      نکته آخر اینکه ، خوشبختانه همه جا رعایت بهداشت محیط می شد ، مخصوصا محوطه دریاچه با اینکه متولی خاصی نداشت ، توسط گردشگران بخوبی پاکیزه نگه داشته شده بود و اثری از زباله و نخاله نبود .  


برچسب‌ها: طبیعت گردی, دریاچه چو رت, نیسان سواری, دایره امنیت
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در یکشنبه ۱۳۹۷/۰۸/۲۷ و ساعت 16:48 |
         فرصتی دست داد تا ساعتی رو در پارک زیبای جنگلی شهید زارع ساری بگذرونیم نان و کتلتی همراه داشتیم و در بالاترین نقطه پارک در سایه روشن درختان بلند نشستیم و سفره پهن کردیم . 

 

       خیلی زود یک گربه نسبتا چاق دور و برمون شروع به میو میو کرد چند تکه نان براش انداختیم وراندازی کرد و بو کشید و نخورد و به میو میو ادامه داد !!!  

        تکه ای کتلت براش انداختیم فوری بلعید و باز هم خواست  گفتم :  

همی ترسم ضرر آید ترا پیش  

و یا ده ها خطر آید ترا پیش  

عجب بی اشتها گشتی عزیزا !!! 

از این دنیا رها گشتی عزیزا  !!!

نداری خواسته ای یا که سفارش ؟ !!! 

به درگاه خدای برف و بارش ؟ !!! 

...  

          دقایقی بعد یک سگ نسبتا لاغر پیدا شد و از دور نگاه می کرد براش نان انداختیم و شروع کرد به خوردن :  

ای سیر ترا نان جوین خوش ننماید  

معشوق من است آنکه به نزدیک تو زشت است  

حوران بهشتی زا دوزخ بود اعراف  

از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است  

          سگ بیچاره چون ظاهری ناخوشایند و ترسناک داشت به مسافرا نزدیک نمی شد و به دور ریخته ها اکتفا می کرد ، اما گربه دله دائم دور مسافرا می گشت و اونا هم براش کباب می انداختن و نون بنظرش نمی اومد   

         پارک جنگلی شهید زارع ساری با فاصله کمی از شهر فضای خوب و قشنگی برای مسافران در چهارفصل هست و امکانات اقامتی شب مانی خوبی هم داره .  

  

 آلاچیق های چوبی زیبا و هنرمندانه با درو پنجره  

 

آلاچیق های دو طبقه در کنار رستوران و ...


برچسب‌ها: گربه سیر, سگ گرسنه, آلاچیق, پارک شهید زارع ساری
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۸/۱۵ و ساعت 9:34 |
          با ما همدعا شوید !!! 


          ساعت 1 بعد از ظهر طبق عادت هر روز برای رفع خستگی کار صبح خوابیده بودیم تا با انرژی و حوصله بهتر و بیشتری برای کار بعد از ظهر به باغ بریم که تلفن منزل زنگ خورد . 


          خانومی به گوشی نزدیک تر بود بیدار شد و گوشی رو برداشت و بعد از لحظاتی بی آنکه چیزی بگه گوشی رو گذاشت .  


          پرسیدم : کی بود ؟  


           گفت : میگه با ما همدعا شوید و شروع کرد به دعا خوندن    من هم گوشی رو گذاشتم .  


            گفتم : متاسفانه کاسبکاری مزاحم ماشینی و کامپیوتریه ، و گرنه می گفتم با ما همدعا شوید در : اللهم العن المزاحمین و الظالمین و الضالین و المجانین وال...  
  


برچسب‌ها: دعای بی موقع, همدعایی, مزاحمت, استراحت و رفع خستگی
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در یکشنبه ۱۳۹۷/۰۷/۰۸ و ساعت 18:16 |
       دهه گذشته ( دهه 80 ) دهه اوج تلاش و تبلیغ برای رسیدن به شهر طلایی الکترونیکی بود ، با ادعای وارد شدن به شهری شفاف و روشن ، سهل الوصول ، باصرفه در هزینه های ریالی و زمانی ، برخورادری عمومی از حقوق یکسان شهروندی ، درمان انواع مشکلات زندگی شهری و روستانشینی با فاصله دور از شهر و رفع هزار و یک مشکل دیگر   

        اما از آنجایی که خر مراد همیشه میل رهسپاری به دیار خوش و سر سبز و خنک ترکستان داره در این زمینه هم تحمل راه صعب و دشوار و داغ کعبه را نداشته و با تغییر جهت 180 درجه ای راه خودش رو رفته   

       قضیه از این قراره که یکی از بستگان 6 ماه پیش بعد از مراسم عقد دخترش برای دریافت وام ازدواج در یکی از دفاتر خدمات اینترنتی ثبت نام کرد اما بدلایلی در فرصت تعیین شده برای دریافت وام مراجعه نکرد . هفته پیش به من زنگ زد که برای دریافت وام نیاز به همراهی و ضمانت شما دارم .  

        من هم پیگیر قضیه شدم دیدم ثبت نام قبلی باطل شد و نیاز به ثبت نام مجدد هست . وارد سایت وام ازدواج شدم و از روی کپی شناسنامه و قباله عقد مشخصات عروس خانم رو پر کردم اما در ادامه کار پاسخی با مضمون " اطلاعات وارد شده با اطلاعات ثبت شده در ثبت احوال مغایرت دارد " ظاهر شد .  

       چندین بار گزینه های ضروری پر شده از روی کپی شناسنامه و عقدنامه را چک کردم و تکرار کردم ، اما بمثابه شعر معروف " کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند " مرحوم اخوان ثالث ، با پیام عدم تایید مواجه شدم .  

        امروز با شاه داماد تماس گرفتم و پرسیدم دفعه قبل موقع ثبت نام غیر از موارد ذکر شده در شناسنامه چیز دیگه ای نوشتین ؟ گفت نه رفتیم دفتر خدمات الکترونیک و ...  

       من هم مودبانه رفتم دفتر خدماتی و درخواست ثبت نام کردم . دیدم خیلی سریع سیستم الکترونیکی ثبت احوال محترم به درخواست الکترونیکی دفتر خدماتی محترم پاسخ تایید داد و فی الفور شعبه بانک وام دهنده رو هم تعیین کرد و این همه خدمات ارزنده را در قبال 5 هزار تومن ناچیز به من داد  !!!  

       اما یک مطلب همچنان برای من حل نشده ماند ، من که نزدیک به دو دهه آخر خدمتم با چندین سیستم مکانیزه ( الکترونیکی ) کار کردم و حتی اولین کاربر بعضی از سیستم ها بودم چطور و چرا نباید می توانستم در منزل با وارد شدن به سامانه وام ازدواج کار ثبت نام را انجام بدهم ؟ !!!  

      قاسمی اوجی


برچسب‌ها: وام ازدواج, عدم تایید ثبت احوال, شهر الکترونیکی, دریچه رانتی
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۵ و ساعت 12:20 |
همدان ، مقبره بوعلی ، باباطاهر ، گنجنامه  

         ساعت 7 به کبودرآهنگ رسیدیم و بعد از گشت کوتاهی با ماشین داخل شهر به محل اقامت مون برگشتیم و شب رو کامل استراحت کردیم .  

         صبح روز پنجشنبه ساعت 8 حرکت کردیم و ساعت 9 و نیم در مدرسه ای در قسمت جنوبی شهر اتاق گرفتیم . مدرسه تمیز و جاداری بود .  

  

 سقف سالن ورودی مدرسه  

       بعد از جابجا شدن و صرف صبحونه طبق نقشه ای که ستاد اسکان داده بود بطرف آرامگاه بوعلی حرکت کردیم . ترافیک نسبتا سنگینی بود .  

 

          وقتی از پارکینگ طبقاتی بطرف میدان بوعلی آمدیم . در فاصله بین میدان بوعلی تا میدان مرکزی شهر ماشین های برقی با طرح های مختلف کلاسیک و مدرن دیدیم که مسافرا رو جابجا میکردن .  

  

 مقبره ابوعلی سینا  

          با دیدن مقبره با شکوه بوعلی بیاد دو بیتی مشهورش افتادم که :  

کفر چو منی گزاف و آسان نبود  

محکمتر از ایمان من ایمان نبود  

در دهر چو من یکی و آن هم کافر  

پس در همه دهر یک مسلمان نبود .  

        فرصت کمی داشتیم ، بنا داشتم آرامگاه باباطاهر رو هم ببینیم و برای استراحت برگردیم تا بعد از ظهر به گنجنامه بریم . هوا هم گرم بود .  

 

 آرامگاه باباطاهر همدان  

       معمولا اماکن تاریخی و دیدنی هنری و ادبی و ... را باید در خنکای غروب بازدید کرد ولی فرصت ما اندک بود و همدان هم پایتخت تاریخی میهن عزیزمون ، ... 

       گشتی در محوطه زدیم و ...  

       ساعت 5 عصر بطرف گنجنامه حرکت کردیم . هوا هنوز گرم بود ولی منطقه گنجنامه در ارتفاع بالاتری قرار داره و نسبتا ییلاقیه و جمعیت زیادی اونجا بودن .  

 

       در اون ساعت روز بیشترین مشتری و طالب رو آبشار گنجنامه داشت . جمعیت زیادی از خنکای کنار آب استفاده میکردن . بیشترین مسافر و گردشگر از شهرهای جنوبی بودن که از هوای گرم و کم آبی و مشکلات فصل گرم جنوب به همدان پناه آورده بودن ...

 

       دو نفر از جوونا رفته بودن رو صخره بالای آبشار و با یک کیسه راه آب رو برای دقایقی می بستند و بعد یهو ول می کردن و مقدار زیادی آب یهو می ریخت رو سر پایینی ها و بچه ها و جوونا جیغ و داد می کردن و تفریح می کردن .  

      بعد دو ساعتی قدم زدن و تماشا برگشتیم و ...  

       صبح روز بعد که جمعه هم بود قبل از سپیده حرکت کردیم . راه برگشت را از تاکستان و قزوین انتخاب کردم که مسیری خنک تر و حاصلخیز هست . پیچ و گردنه و گذشتن از روستاها و شهرک ها رو داره ولی برای جلوگیری از خواب آلودگی صبح خوبه .  

       بنا داشتیم از محور کندوان به شمال بیاییم و مسیر کرج چالوس رو ببینیم اما هنوز از کرج خارج نشده بودیم که درگیر راهبندون شدیم و عطای تماشای جاده چالوس رو به لقای ترافیک سنگین بخشیدیم و برگشتیم .  

       در ابتدای جاده دماوند درگیر ترافیک سنگین شدیم هوا هم شدیدا گرم بود . تا انتهای شهر دماوند در ترافیک بودیم ولی خوشبختانه بعد دماوند ترافیک سبک بود .  

       در مجموع 1600 کیلومتر راه رفته و برگشتیم . رانندگی نسبتا سخت بود ولی بهتر از چرت زدن در ماشین بود لذا یکسره خودم پشت فرمون بودم


برچسب‌ها: ستاد اسکان آموزش و پرورش, آرامگاه بوعلی, مقبره باباطاهر, گنجنامه همدان
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در دوشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۸ و ساعت 10:17 |

           شهریار ، ساوه ، کبودرآهنگ - غار علیصدر  

        صبح روز چهارشنبه قبل از سپیده از میزبان عزیزمون خداحافظی کردیم و از راه شهریار به جاده ساوه رفتیم . منطقه شهریار نسبتا سرسبز با باغات زیاد هست .  

        در آزاد راه تهران ساوه پیش می رفتیم ، منطقه تپه ماهوری و نسبتا کویری هست . آزادراه نسبتا خلوت بود و سرعت 120 مجاز . رانندگی در چنین جاده ای اون هم در صبح زود خسته کننده هست و خواب آور ، مخصوصا که همسفرا ( مسافرا ) در خوابن . بهر طریق مقاومت کردم و از کم شدن هوشیاری جلوگیری کردم . ( خواب آلودگی در رانندگی معمولا بشکل از دست رفتن هوشیاری هست در حالیکه چشم ها بازه ، نشانه افت هوشیاری هم درگیر شدن ذهن به موارد ناخواسته و غیرارادی هست )  

        بنا داشتیم که برای صبحانه به ساوه بریم و کمی توقف کنیم ولی وقتی به خروجی ساوه رسیدیم دیدم همسفرا خوابن . برای فرار از گرمای زودرس مسیر آزادراه رو بسمت همدان ادامه دادم .   

           چند سال قبل که به همدان رفته بودم مزارع سیب زمینی و هندوانه زیاد دیدم اما الان فقط گندمزارهایی با خوشه های طلایی و رسیده جای شون رو گرفته بود که در حال جمع آوری اش بودن .  

        ساعت 10 به کبودرآهنگ رسیدیم و بعد از 12 سال از جلوی ورودی پایگاه نوژه گذشتیم و به انتهای شهر برای اقامت در خانه معلم رفتیم .  

        هوا نسبتا گرم بود و برای تموم سوئیت ها کولر گذاشته بودن . تا ظهر فرصت برای خواب و استراحت داشتم تا بعد از ظهر بسمت غار علیصدر بریم .  

        2 بعد از ظهر برای رفتن به غار به ابتدای شهر ( ورودی پایگاه ) اومدیم و از مسیر کنار پایگاه رفتیم پسرم از خاطراتش در این پایگاه می گفت و ...  

        از شهر و باند فرود اضطراری که قسمتی از جاده شده بود گذشتیم . جاده تپه ماهوری گاهی با نشیب و فراز شدید در پیش بود . کامیون های حامل گندم هم در جاده زیاد بودن که بسمت سیلو می رفتن .  

        گندمزارهای منطقه غار علیصدر  

         روستاهای مسیر نسبت به 12 سال پیش توسعه زیادی پیدا کرده بودن . غارعلیصدر که یک تفریجگاه کوچک در زیر یک تپه بود تبدیل به یک شهرک توریستی تفریحی شد که جمعیت زیادی رو در خود جای می ده .  

        اما هوا همچنان گرم بود . فقط در زیر سایبان ها و در معرض باد نیمه گرم احساس راحتی داشتیم .  

        ورودی غار نسبتا خلوت بود . هم وسط هفته بود و هم بعد از ظهر . بعد از تهیه بلیط وارد غار شدیم نسبت به قبل فرق هایی کرده بود . ورودی جدید ساخته بودن که صندلی های انتظار خیلی زیادی برای سوار قایق شدن داشت . 

  

          هوای داخل غار خیلی خنک بود ظاهرا در حدود 16 درجه و دمای آب هم 12 درجه . فضای تماشایی و دلچسبی در گرمای تابستان داره .  

 

              بعد از حدود 20 دقیقه نشستن در قایق هایی که به یک قایل پدالو بسته شده اند و با رکاب زدن راهنما و یکی از مسافران در مسیر از پیش تعیین شده به جلو رفتیم در ایستگاهی ما را پیاده کردن تا یک مسیر پیاده روی را که در قسمتی از خشکی غار و قسمت هایی که با پل شناور ایجاد کردن قدم بزنیم و بر گردیم .   

 

          هنگام برگشتن سوار آخرین قایق شدیم چون از آخر آزاد بود دائم به چپ و راست منحرف می شد و به بدنه غار میخورد که بقول نوه ام سفر را هیجانی تر کرده بود .   

          چون بازدید کننده زیاد نبودن زیاد در صف انتظار نموندیم و نسبتا زود بیرون اومدیم .  

 

 

        هوا هنوز خنک نشده بود . کمی بازارگردی کردیم و ساعت 6 عازم برگشت شدیم .  

        موقع رفتن مسیر زیادی رو طی کردیم و سربالایی سوباشی رو پشت سرگذاشتیم تا به جاده همدان غار علیصدر رسیدیم و ... ، اما در بازگشت جاده آسفالته خلوتی پیش رو دیدیم با توجه به موقعیت مکانی تپه ها و دشت ها احساس کردم باید میانبر باشه با توجه به وقت و فرصتی که داشتیم وارد جاده شدیم . بیش از 10 کیلومتر راه مون رو کمتر کرده بود و از میون گندمزارها می رفت و از روستای چاله کند گذشت . خلوت بود و باب دل رانندگی و تماشا ، اما گاهی نشیب و فرازش آنقدر زیاد میشد که برای بالاگرفتن سرعت رو بالای 100 می رسوندم و وقتی به اوج می رسیدم انگار بجای جاده ، سکوی پرش گذاشته باشن ، جلو رو یهو خالی می دیدم و سریع سرعت کم میکردم تا مانع پرش ماشین بشم .  بقولی رانندگی هیجانی ای داشت   

ادامه دارد


برچسب‌ها: غار علیصدر, کبودرآهنگ, پایگاه نوژه, گندمزارها
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در دوشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۱ و ساعت 23:40 |
سد لار - قله دماوند - تهران برج میلاد  

        در سفر قبلی بدلیل مشغله کاری یکی از پسرام و همسرش مقدور نشد که اون ها رو همراه ببرم مخصوصا پسرشون که کلاس سوم دبستان رو پشت سر گذاشته و سفر براش خاطره ساز و آموزنده هست .  

        هماهنگ شد برای روز سه شنبه 26 تیرماه حرکت داشته باشیم .  

        12 سال قبل که پسرم در پایگاه نوژه خدمت میکرد برای دیدنش رفته بودیم و ضمن دو شب اقامت در خانه معلم کبودرآهنگ گشتی در همدان و غارعلیصدر داشتیم . حالا بعد 12 سال مسیر و مقصد همدان رو انتخاب کرده بود تا همراه با همسر و دو فرزندش تجدید خاطره ای داشته باشه .  

        قبل سفر فرصت کافی برای تحقیق در نت داشتم و سعی کردم برنامه ریزی خوبی داشته باشم ، اما معمولا تعریف و تمجیدهای گاها اغراقی در ارتباط با مناظر طبیعی و اماکن دیدنی مربوط به فصل معتدل بهاری هست و در گرمای تابستان دیدن آن مناظر با زیباییهای تشریح شده در سایت های گردشگری و تبلیغی مقدور نیست .  

        برنامه روز اول سفرم رسیدن به تهران در غروب و ساعات خنک بود تا شب را مهمون یکی از عزیزان باشیم و صبح زود قبل از گرما و ترافیک بسمت همدان حرکت کنیم . لذا نیازی به سحرخیزی و حرکت صبحگاهی نبود .  

        8 صبح حرکت کردیم تا نرم نرمک از جاده هراز به پلور برسیم و از اونجا به دشت ( پارک ملی ) لار بریم و به تماشای قله دماوند و آبهای سد لار بنشینیم و در صورت مساعدت هوا و فضا نهار و استراحتی داشته باشیم .  

         ساعت 10 و نیم به فرعی لار رسیدیم مناظر اطراف زیبا و دیدنی بود اما نه در حد زیبایی و تعاریف زیادی که شنیده بودم و در نت دیده بودم . هوا نسبتا گرم بود و از گلهای بهاری خبری نبود . اما دیدن سمت جنوبی قله که هنوز در شیارهایش برف بود برای اولین بار جالب بود .  

        چند کیلومتری خاکی رو هم گذروندیم و به ابتدای سد رسیدیم کمی توقف کردیم و بچه ها اطراف رو تماشا و عکاسی کردن .  

    

سد لار در اواخر تیر ماه  

         قله دماوند از کنار سد لار  

        متاسفانه هوا و فضا مناسب ماندن و اتراق نبود تصمیم گرفتیم گرمای ظهر را در گردنه امامزاده هاشم که خنک ترین جای مسیر بود بمونیم .  

        وقتی به امامزاده رسیدیم در لبه دره ای که حالا دیگه یک دشت سرسبز مسکونی و گردشگری شده رفتیم و مدتی در کوران باد خنک به تماشای دشت مشغول شدیم .  

  

        محوطه امامزاده خیلی شلوغ و پرجمعیت بود مسافرای زیادی برای گذران گرمای ظهر اتراق کرده بودن ، در گوشه ای سایبانی درست کردیم اما خنک و راحت نبود ، بعد صرف ناهار مدتی توی ماشین چرت نیمروزی زدم تا همراهان گشتی بزنن و کمی از گرمای ظهر کمتر بشه و حرکت کنیم .  

        ساعت 5 به تهران رسیدیم . مقصد ما سئول بود پل صدر رو گذروندیم و با گذر از تونل نیایش راحت به مقصد می رسیدیم اما تونل از زیر پل بسته بود و ناگزیر شدم مسیر دیگه ای برم که در یک ترافیک جهنمی گیر افتادم . در مسیرهای نااشنا بیش از یک ساعت حرکت لاک پشتی داشتیم و ...  

       با موج حرکت ماشین ها به جلو می رفتیم حتی جایی برای توقف هم ندیدم تا زنگ بزنم بیان دنبال مون ...  

       بعد یک ساعت راندن سراسر شکنجه در پایتخت در کنار بیمارستانی توقف کردم و زنگ زدم . مامور پلیس اومد جلو دستور حرکت داد گفتم منتظر یکی از همکاران تون هستم که بیاد ما رو نجات بده . لبنخدی زد و گذشت ...  

       خوشبختانه خیلی زود میزبان عزیزمون با موتور اومد و سریع ما رو از مسیر خلوت به منزل رسوند و ...  

        بعد استراحتی در خنکای غروب به بوستان ایرانی که همون نزدیکی بود رفتیم . باور کردنی نیست که در تهران چنین فضاهایی باشه ، هر چند اردیبهشت نبود که بوستان غرق گل لاله باشه ولی ...  

        بعد بوستان به برج میلاد رفتیم تا خستگی و گرما و راهبندون از خاطر بچه ها بپره و خاطره خوشی براشون بجا بمونه    

        خیلی سعی کردم که قبل از تاریکی بالای برج بریم اما شروع صعود معمولا در انتهای روز هست و تا نوبت ما بشه دیگه تاریک شده بود .  

          

نوه عزیزم در حال تماشای تهران با تلسکوپ  

        در خنکای غروب شمال تهران و وزش باد در ارتفاع برج لحظات خوشی گذروندیم اما همچنان به هر طرف که نگاه می کردیم خط ممتد چراغ قرمز ( خطر ) ماشین ها بود که در ترافیک و راهبندون گیر کرده بودن .  

 

          ادامه دارد  


برچسب‌ها: قله دماوند, سدلار, دشت لار, ترافیک تهران
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در دوشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۱ و ساعت 19:48 |
         مقصد بعدی ما سرعین بود ساعت 7 و نیم حرکت کردیم از شهر خوش خاطره مشگین شهر که کمی دور شدیم در سمت راست جاده قله برفی سبلان می درخشید . بالاخره ابرها کنار رفتند و تونستیم قله های برفی سبلان رو ببینیم .  

 

        با تماشای مناظر جالب و متنوع مسیر مشگین شهر اردبیل به اردبیل برگشتیم . بچه ها تو ماشین خوابیده بودن توقفی نکردیم و یکسر به سرعین رفتیم و ابتدای سرعین بچه ها رو بیدارکردیم .  

        با ساخت و ساز زیادی که در سال های اخیر انجام شد حتی در تابستان هم به نسبت مسافر سوئیت زیاد هست و سریع و راحت میشه با قیمت خوب سوئیت گرفت .  

       در نزدیکی استخر سبلان یک سوئیت بزرگ 2 خوابه گرفتیم شبی 80 . جای پارک 2 ماشین هم جلوی سوئیت داشت .  

      درختای میوه و صنوبر بلندی که اون قسمت داره ضمن زیبایی خاص خنکای خوبی هم در روز داره .  

      خانومی و عروسش و دخترا مقدمات نهار رو از شب قبل آماده کرده بودن تا بیشتر از وقت و فرصت استفاده بشه .  

       بعد جابجا شدن و صرف صبحونه بسمت پیست اسکی آلوارس حرکت کردیم تا بچه ها از نزدیک جبهه شرقی سبلان و مناظر زیبایش رو ببینن و نهار رو کنار رود برفابی زیر قله بخورن .   

 

        بنا داشتیم نزدیکی تله کابین آلوارس در کنار رود با پارچه بزرگ و استفاده از دو ماشین چادر موقت درست کنیم اما باز هم قله ابر و آفتاب داشت و هوا سرد بود و بیشتر مشکل سرما داشتیم تا آفتاب و گرما !!!  

        خانوما مشغول گرم کردن نهار شدن و من هم بچه ها رو کنار رود و میون سبزه ها بردم و مشغول تماشا و توضیح و عکاسی شدیم .  

         معمولا در حد توجه و علاقه بچه ها در سفرها براشون کلاس جغرافیا و ... میذارم   

 

         بچه ها انتظار تماشای دشتی پر از شقایق سرخ داشتن ولی هنوز زود بود و بخاطر سرمای قله غنچه ها باز نشده بودن . اما دشت سر سبز و رنگین بود و برفاب هم خیلی سرد .  

         بومی ها هم بساط فروش عسل و تولیدات دامی و باغی رو راه انداخته بودن اما کنار رود در وسط هفته خلوت بود .  

 

        نزدیک ظهر ابرا کمتر شدن و سرما قابل تحمل شد سریع نهار خوردیم و برگشتیم .  

        در بین راه و در قسمتی از سربالایی یک پژو 206 کابوت بالا زده بود و دو جوون بسمت ما اومدن و کمک خواستن . کنار زدیم و دیدم هیچ آچار و ابزار و حتی انبردست هم ندارن . آچار آلن برای هواگیری نیاز داشتن از جعبه ابزار بهشون دادم و تا هواگیری و خنک کردن ماشین شون بهشون کمک کردم و ...  

        به سوئیت برگشتیم و بعد دو ساعت استراحت رفتیم استخر . دو تا کوچولوها اردک بادی خواستن براشون گرفتم و در غیاب بابای امیرعلی کلی در استخر سوار اردک بادی اش کردم و با هم شنا کردیم   

          بعد استخر هم این عکس رو برا باباش فرستادیم   

        غروب هم طبق معمول حضور در سرعین بازار گردی و خرید سوغات و ...  

        اما رفتن به سرعین و شنا نکردن در سرچشمه اصلی آب نیمه داغ گاومیش قلی ، خصوصا برای من که راحت طول و عرض استخر بزرگ روباز رو در بین بخار و قل قل آب شنا می کنم بمثابه ترک واجباته ، لذا صبح زود رفتم و حدود یک ساعت نیم در خنکای صبح دلی سیر شنا کردم و ...  

       بعد استخر هم علیرغم پرهیز از چربی و شیرینی با اجازه خودم صبحونه سرشیر عسل تهیه کردم . به سوئیت رسیدم بقیه خواب بودن . برپای پادگانی زدم و دستور صرف سریع صبحونه دادم .  

       ساعت حدود 9 از سرعین در اومدیم و با استفاده از گوگل مپ گوشی از کنار شورابیل گذشتیم و راه خلخال رو در پیش گرفتیم .   

       مسیر اردبیل خلخال هم جاده ای خوش منظره است و از میون مزارع گندم و سیب زمینی و یونجه زارهای سرسبز با گل های بنفش و ... میگذره .

       سد گیوی راه اندازی شده بود و مقدار کمی آب داشت اما جاده انحرافی کنار سد همون وضع سخت و دشوار رو داشت .   

 

      جاده جدید پشت سد ( کمربندی گیوی ) ساخته شده بود اما استاندارد و ایمن نبود .  

       جاده بین گیوی و خلخال که جاده ای باریک و پر پیچ هست رو انگار بحال خود رها کرده اند و جاده ای متروکه بنظر میرسه و سراسر چاله چوله هست که امکان رانندگی بیشتر از 30 کیلومتر نمیده    

       ساعت 11و نیم به خلخال رسیدیم از ترافیک شهر گذشتیم و راه گردنه ای اسالم رو در پیش گرفتیم . جاده در دست ساخت و تعریض بود و کمپرسی های زیادی در مسیر بودن .  

       در مسیر بدون تونل جنوب شمال پیش رفتیم تا به آخرین بلندی ( سربالا ) رسیدیم . هوا نمیه ابری بود و کوهستان در زیر نورپردازی های ابر و افتاب ، کنار زدیم و پیاده شدیم . طبق معمول مقدمات نهار از قبل آماده بود . پیشنهاد کردم نهار رو همون بلندا باشیم اما با مخالفت گروه مواجه شدم . سرما شدیدتر از اون بود که بتونیم حداقل نیم ساعت دووم بیاریم .  

  

       بسمت اسالم سرازیر شدیم و در حین تماشای چمنزارهای بلندی های تالش و رمه های گوسفند و ساخت و سازهای جدید آهسته پایین میومدیم .  

       بچه ها چنان محو تماشا بودن که دره های عمیق و خطرناک رو انگار ندیدن .  

       در روستاهای بالای گردنه بساط قصابی و کباب پزی و کباب خوری زیادی دائر شده بود با قیمت های سر گردنه ای . 

       5 سال پیش از همین مسیر رد شده بودم هم قیمت ها مناسب بود و هم گوشت و دل و جگر خام برای فروش می دادن ، اما الان به یمن بادآورده های بعضیا چنان بازارشون داغ هست که دیگه خام فروشی نمیکنن .  

       تابلو بدست های اجاره دهنده سوئیت و ویلا به اون بالاها هم راه پیدا کردن و محیط و فضای دلپسندی برای از ما پولدارترون و پولخوارترون آماده کردن .  

       من که معمولا علاج واقعه قبل از وقوع می کنم و با آمادگی کامل بسمت گردنه ها حرکت میکنم .    

       در قسمتی از گردنه فضای مناسبی برای اطراق موقت دیدم . کنار زدم و پیاده شدیم . در پناه کوهی قرارگرفتیم و از باد سرد در امون موندیم .  

        طبق معمول بچه ها مشغول تماشا و عکاسی شدن و خانوما هم تدارک نهار دیدن . در هوایی نیمه ابری و خنک و در چشم اندازی جالب نهار خورده و نیم ساعتی پشت فرمون چرت نیمروزی زدم و حرکت کردیم .  

        ساخت و سازهای جدید خیلی چشمگیر بود و برای من ، علیرغم داد و قال هواداران محیط زیست ، نوعی رشد و توسعه و سازندگی بنظر اومد .  

        خیلی خوبه که مردم ما بعد از هفته یا ماهی کار در شرایط سخت شهرها و ... فرصت گذران یکی دو روزه در چنین هوا و فضایی رو داشته باشن و از طبیعت زیبا و جذاب منطقه استفاده کنن و در بهداشت اش بکوشند .  

       تا ساعت 5 خودمون رو به فومن رسوندیم و از ستاد اسکان فرهنگیان برای اقامت یک شب اطاق گرفتیم . بعد جابجایی و ... ساعت 8 به ماسوله رفتیم . در فاصله 500 متری به کیوسک عوارضی رسیدیم و برای یک دیدار نیم ساعته از شهر قدیمی 14 هزار تومن پرداختیم .  

       دیروقت بود ما هم خسته ولی بچه ها دلشون میخواست بگردن و ببینن . تاریک شده بود و عکاسی هم مقدور نبود .  

       صبح خیلی زود برای در رفتن از ترافیک و شلوغی جاده های شمالی حرکت کردیم . ساعت 10 برای صبحونه بچه ها رو بردم ساحل رامسر تا دستی هم به آب دریا زده باشن .  

        برای تماشای نیم ساعته ساحل خودمون 10 هزار تومن عوارض دادیم و در کاسه ( قلک ) داخل دستشوئی هم پول گذاشتیم !!! .  

        حضور و رانندگی در جاده های سراسر سرعت گیر گیلان و غرب مازندران در هوای گرم و شرجی چنان خسته کننده هست که سعی کردم هر چه سریعتر به منزل برسیم . خوشبختانه اول ظهر در خونه زیر کولر بودیم .  

         بعد نهار هم دیدم کوچولوها خیال رفتن ندارن !!! درخواست متفرق شدن و هر کی بره خونه خود دادم تا رفع خستگی کنم   

        سفرهای خوب و خوش و پرخاطره ای براتون آرزو میکنم .


برچسب‌ها: آبگرم سرعین, گاومیش قلی, عسل سرعین, سدگیوی
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در جمعه ۱۳۹۷/۰۴/۰۸ و ساعت 10:13 |
        برای روز دوم مسیر 100 کیلومتری مشگین شهر رو در پیش داشتیم که نسبت به جاده های شمال خلوت بود و با مناظر زیبا و جالب برای بچه ها ، لذا عجله ای نداشتیم 8 صبح حرکت کردیم در هوایی آفتابی و خنک ، مناظر و مزارع اطراف جاده رنگین بود و تماشایی .  

        قله سرفراز سبلان هم سپیدی برف هایش را از لای ابرها به رخ می کشید و در حکم مرکز پرگاری ما رو بسمت نیمه غربی اش می کشید .  

  

         خوشه های گندمزارها هم به زردی و طلایی شدن می رفت و سیلوهای بزرگ فلزی در مسیر هم توجه بچه ها رو جلب می کرد .  

         کمی جلوتر سیلوهای بزرگ بتونی در دست ساخت بود که نشان از عظمت و اهمیت بسیار داشت .  

       با گذر از بلندی های حایل بین اردبیل و مشگین شهر وارد قسمت غربی دامنه سبلان شدیم که هوای نیمه ابری داشت و ما رو از تماشای قله محروم می کرد ، هر چند مناظر زیبا و رنگین روستاها و ابادی ها و باغات از فراز تپه های مسیر فوق العاده بود و چشم نواز .  

       حدود ساعت 10 به ستاد اسکان رسیدیم و با لطف همکاران همراه با اطاق تخفیف بلیط استخر زیبای ییل سویی و نقشه شهر رو گرفتم .  

        مدرسه ای زیبا که جوی آبی با اب زیاد از حیاطش می گذشت و صدای آب صفای خاصی به خنکای اونجا می داد . 

   

       بعد از جابجایی و صرف صبحونه دوم بسمت آبگرم های دامنه غربی سبلان حرکت کردیم . مسیری خیلی زیبا و سبز و رنگین داشت . 10 سال پیش رفته بودم مسیر خاکی بود ولی الان آسفالته شد .  

      در ابتدای خروجی شهر پل معلق رو از دور دیدیم و همینطورز سایت زیپ لاین برای فرود از سکو و طی مسیر 500 متری کابلی با قرقره و ...  

 

       با گذر از یک مسیر 8 کیلومتری سراسر چشم انداز و منظره جالب به مجتمع اقامتی تفریحی ییل سویی رسیدیم . دارای دو استخر نسبتا بزرگ و شیک بود . آب نسبتا گرم و داغ با بخار در هوای خنک زیر قله فضای خوبی برای رفع خستگی راه فراهم کرده بود  

  

      ساعت 4 بعد از ظهر بعد از یک استراحت و خواب خوب در هوای خنک بسمت پل معلق حرکت کردیم . بخاطر اینکه ترس احتمالی بچه ها بریزه و بتونن راحت بالای پل قدم بزنن اونا رو از مسیر پارک حاشیه رودخونه بردم و از پایین پل رو دیدن .   

        هوا نیمه ابری بود و گاهی هم قطرات درشت باران می بارید .  

 

         تماشای پل برای بچه ها هیجان خاصی داشت و همچنین ترس از لرزش روی پل ، اما پل با کابل های قوی کاملا مهار شده و حرکت قابل توجهی نداره ولی بخاطر نشیب و فرازی که به جهت طول زیاد داره و استفاده از چوب پلاست ها حالت سرخورندگی داره و حرکت در ابتدای پل رو که شیب بیشتری داره کمی دشوار می کنه .   

 

       موقعیکه بلیط عبور از پل رو تهیه کردیم و به ورودی پل رسیدیم سایه روشن های ابر و آفتاب هر لحظه منظره زیبایی می آفرید . ابتدا عبور از شیب نسبتا تند پل مشکل بنظر می رسید ولی زود مسلط شدیم که روی چوب پلاست ها سر نخوریم و تعادل مون رو حفظ کنیم .  

       یک زوج خیلی جوان بی توجه به سایرین غرق عکاسی های هنرمندانه و ثبت لحظه های شیرین زندگی شون بودن . گاهی هم بچه ها جیغ می کشیدن و گاهی صدای خنده بلند بود و اکثرا مشغول عکاسی بودن .  

        همزمان گاهی هم محو تماشای جوونایی که آویزون از قرقره زیپ لاین و با جیغ داد از کنار پل می گذشتن می شدیم ولی من همچنان عمده توجه ام به قله سبلان بود تا اولین سعادت دیدار از نزدیک نصیبم بشه .  

       آنسوی پل فضای نسبتا وسیعی بود که میدانی برای کالسکه و اسب سواری و عکس گرفتن با شتر و الاغ بود و بازارچه های سنتی و ... داشت .  

       قطرات ریز بارون که با باد در هوا می چرخیدن یادآور نم نم برف بود و خیلی زود در زیر قله رنگین کمون زیبایی نقش بست .  

 

         مدتی به تماشای مناظر زیبای اطراف نشستیم و دیده بر قسمت های پیدا و پنهان قله دوختیم تا شاید لحظه ای ابرها کنار برن و ...  اما متاسفانه قسمت نشد و به مدرسه که نزدیک پارک کنار رود بود برگشتیم . هنوز یک ساعتی تا غروب مونده بود . از فرصت استفاده کردم و بچه ها رو پارک برم اما با منظره عجیبی روبرو شدم . انگار اون پارک متعلق به کلاغ ها بود . تعداد خیلی زیادی کلاغ پارک رو احاطه کرده بودن و صدای موزیک نسبتا گوشنواز شون هنگام غروب شنیدنی بود .  

       روی هر درخت بلند صنوبر چندین لانه ساخته بودن و عبور از اون قسمت رو تقریبا غیرممکن کرده بودن ...  

       ادامه دارد ...  


برچسب‌ها: پل معلق مشگین شهر, قله سبلان, رنگین کمون, موسیقی در پارک کلاغها
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در دوشنبه ۱۳۹۷/۰۴/۰۴ و ساعت 11:47 |
        بعد مدت ها فرصتی شد تا گذری به دیار سبز و رنگین سبلان با خنکای دلپذیر و چشمه های آبگرم داشته باشم . 

        در این سفر چند تا از بچه ها و نوه ها رو همراه داشتم ، سفری خوب و خوش و بیادموندنی بود ، خصوصا برای نوه ها .  

        آشنایی با مسیر و مقصد و تحقیق پیرامون نقاط دیدنی و تفریحی مقدور و قابل دسترس و برنامه ریزی نسبتا دقیق و صحیح لازمه داشتن یک سفر خوب و راحت و  بیادموندنی هست ، لذا با اینکه چند سال پیش همین مسیر رو رفته بودم باز هم با استفاده از اینترنت و گوگل مپ یک بررسی نسبی انجام دادم .  

        روز اول سفر را نسبتا سخت و سنگین گرفتم چون لازم بود از جاده های دو استان بطول 600 کیلومتر بگذریم . مسافرا ( بچه ها و نوه ها ) رو شب قبل از سفر در خونه ام جمع کردم تا با بیدار باش شبانگاهی همه آماده باشن و سریعتر حرکت کنیم .  

        ساعت 3 و نیم صبح بیدار باش زدم و ساعت 4 استارت زدیم . بزرگ و کوچک 12 نفر بودیم با دو ماشین .  

        سحر خیزی و استفاده از خلوتی جاده باعث شد ساعت 8 صبح برای صبحونه کنار استخر لاهیجان توقف کردیم و یک ساعتی رو استراحت کردیم .  

       هوا و فضای خوبی بود برای استراحت و صرف صبحونه و تماشا و عکاسی بچه ها .  

       بنا داشتم قبل از ساعت 6 اردبیل باشیم تا از طریق ستاد اسکان فرهنگیان برای اقامت یک شب اطاق بگیرم . لذا سعی کردیم هر چه سریعتر گیلان را پشت سر بذاریم اما در رشت درگیر ترافیک شدیم ضمن اینکه در کل مسیر گیلان درگیر سرعت کاه های اعصاب خردکن بودیم .  

       ظهر به جنگل گیسوم رسیدیم و برای نهار و استراحت یک ساعته به ساحل گیسوم رفتیم .  

 

       از رواق پلاژهای خالی برای اطراق موقت استفاده کردیم و بچه ها هم از فرصت استفاده کردن و حین استراحت و چرت نیمروزی من و پسرم که راننده بودیم لب ساحل رفتن و کمی آب بازی کردن و ...  

       هوای آخر بهاری نسبتا خنک بود و جاده آستار هم نسبتا خلوت بود و از سرعت گیرها هم خلاص شده بودیم و با سرعت نسبتا خوبی پیش می رفتیم .  

       در کمربندی آستارا یک ایستگاه راه آهن در دست ساخت دیدیم که واگن های باری اش به رنگ خاکستری بود و فقط بسمت آذربایجان ریل گذاری شده بود . 

       توقف بعدی را در گردنه حیران بعد از بالا رفتن از چند پیچ داشتیم بچه ها هم با آش و بلال سرگرم شدن و ...  

        تقریبا تموم طول مسیر رو از جهت ساخت و ساز و توسعه شهری و روستایی خصوصا مسیر گردنه حیران نسبت به 10 سال خیلی متفاوت و متغییر دیدم که کاملا طبیعی هست و جای امیدواری و خوشحالی ، علیرغم مخالفت نسنجیده و بی دلیل هوادارن محیط زیست که برای ساخت و توسعه آبادی ها در مناطق کوهستانی داد و قال راه میندازن ، بنظر من این ساخت و سازها خیلی هم بجا و ضروریه و نشان از رشد و توسعه و چرخش خوب اقتصادی داره ، هرچند بیشتر در خدمت اقشار مرفه و نیمه مرفه هست .  

       ساعت 5 به اردبیل رسیدیم در ورودی شهر کیوسک راهنمایی مسافرین رو دیدم و توقف کردم و آدرس ستاد اسکان رو خواستم . ضمن راهنمایی خوب و دوستانه به تعداد مون بلیط تخفیف دار استخر پهنلو سرعین و سه برگ نقشه اردبیل و سرعین و مشگین شهر رو به من داد .  

       بعد از اسکان در مدرسه و جابجایی وسایل اضافی در اطاق و صرف عصرونه بقصد پارک و گردشگری شورابیل حرکت کردیم که متاسفانه درگیر ترافیک شدیم و موقعی به پارک رسیدیم که دیگر تاریک شده بود اما بچه ها از شهر بازی استفاده کردن .  

       بعد از یک روز نسبتا سخت و خسته کننده در ماشین و رانندگی 600 کیلومتری فضای امن و آروم و ساکت مدرسه در هوای خنک اردبیل فرصت خوبی برای یک استراحت و خواب خوش و سنگین بدست داد . حرکت بعدی رو ساعت 7 و نیم صبح بعد تعیین کردم .  

ادامه دارد    

       


برچسب‌ها: سبلان, برنامه ریزی سفر, استخر لاهیجان, ساحل گیسوم
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در یکشنبه ۱۳۹۷/۰۴/۰۳ و ساعت 23:42 |
         تقدیم به میزبان خوب مون خانم و آقای گلدوست    

         گل فشان قارنیارق در اوایل بهار ( تا نیمه اردیبهشت ) بدلیل سرسبزی خاص گندمزارها خوش منظره تر هست و در بلندای مشرف بر اطراف آن نشانه های اطراق موقت گردشگران بود . 

         گل فشان خاموش بود و اثری از فعالیت فواره ای و گل فشانی فعال دیده نمی شد .   

        این گل فشان با اینکه در فهرست میراث طبیعی ملی ثبت شده و شناخته شده است ، همچنانکه در تصویر قبلی پیداست در میان گندمزارها با فاصله 3 کیلومتری از روستای سقرتپه واقع هست بی هیچ امکانات گردشگری و اقامتی حفاظتی ، لذا زود برگشتیم و به سراغ گل فشان اینچه در 26 کیلومتری شمال آق قلا رفتیم .  

       در 26 کیلومتری آق قلا به اینچه برون از فرعی کارخانه و معدن ید وارد شدیم . آبگیر ( دریاچه ) اینچه رو دیدیم اما نتونستیم گل فشان رو پیدا کنیم . تا ورودی کارخانه ید رفتم و از نگهبانی پرسیدم .  

        نگهبان کارخانه که مردی نسبتا مسن و خوش اخلاق بود با خوشرویی راهنمایی ام کرد و محوطه محصور شده با سیم خاردار گل فشان کنار دریاچه رو نشونم داد .  

        با ماشین تا کنار سیم خاردار رفتیم . مثل قارنیارق کاملا خلوت بود و سوت و کور ، اما برخلاف قار نیارق که محیط تمیز و بدون زباله و نخاله بود ، داخل گودال بزرگ گل فشان که اینک آب زیادی داشت در عمق حدود 4 متری از سطح زمین در حال ریزش ، مملو از ظروف یکبار مصرف نوشابه و ... بود .  

  

       جای تاسف بسیار داره از این همه بی مهری نسبت به طبیعت . لبه های در حال ریزش و تخریب گل فشان مانع از دسترسی افراد عادی برای پاکسازی میشه و باید با تجهیزات خاص پاکسازی بشه .  

       اینجا هم مثل قارنیارق بی هیچ امکانات گردشگری و رفاهی و اقامتی رها شده است . با اینکه در کنار دریاچه اینچه هوا و فضای خوبی برای گردشگری و اقامت در دل دشت های وسیع با تابستان های گرم میتونه داشته باشه ، خصوصا که سر راه منطقه ویژه اقتصادی مرزی اینچه برون هم هست .  

        در ته گودال مقدار کمی از فواره های ضعیف گل آلود دیده میشد ، اما اثری از عکس و فضای ایجاد شده در سایت های تبلیغی گردشگری نبود .  

       باری به هر جهت رفتن و از نزدیک دیدن ، بهتر از صدای طبل از دور شنیدنه و می ارزه که گاهی هم از دایره امنیت بیرون بزنیم و رفتن و دیدن رو بر نشستن ترجیح بدیم ، اگر انتظار دیدن فواره های گل و گنبد های نفس کش گلی برآورده نشد ، گردش در مسیر زیبا و دیدنی ترکمن صحرا در هوای بهاری نیمه ابری و ببار نبار بارون خالی از لذت نبود ، خصوصا برای بچه ها که عاشق سفر و دانستن هستن .  

      نسبتا زود برای برگشت حرکت کردیم تا به دیدار خانواده آقای گلدوست بریم که منتظرمون بودن و چندبار زنگ زدن .  

      وارد کمربندی عریض و نسبتا طولانی و خلوت شمالی گرگان شدیم و تماشاگر مناظر زیبا و تلاش کم نظیر کشاورزان و کارگران برای برداشت محصول باقلا و نخودفرنگی و سیب زمینی برای کاشت بهاره برنج .  

       ساعت یازده و نیم به خونه آقای گل دوست رسیدیم ، خونه ای واقعا گل سرا ، غرق در گل های رنگارنگ بهاری .   

       بعد مدتی دیدار تازه شد و به گپ و گفت و صرف چای و ...  

       بتدریج هوا هم صاف تر شد و آفتاب بر زمین بارون شسته تابید و نوید گردشی دل انگیز را همراه و با راهنمای میزبان واقعا مهمان نواز برای عصر می داد .   

        بعد از دیدن اون همه کم لطفی در محیط ثبت ملی شده و گردشگری و توریستی که صبح دیده بودیم ، دیدن حیاط پر گل و گیاه و باصفای خانم و آقای گل دوست و گل پرور هنرمند واقعا لازم بود  

   

       بعد از ناهار و ساعتی استراحت و خواب نیمروزی آماده رفتن به پارک جنگلی زیبا و دیدنی النگ دره در جنوب غربی گرگان شدیم .  

       مسیر نسبتا طولانی اما پر گل و گیاه و تماشایی را تا رسیدن به پارک طی کردیم . روز جمعه بود و پارک نسبتا شلوغ و پر جمعیت ، اما دیدنی و تماشایی .  

      جای مناسبی پیدا کردیم و ساعتی با هم نشستیم و نظاره گر زیبایی های طبیعت و مهربانی های میزبان شدیم و برخوردار از هنر آشپزی و دسر بافلی با طعم مخصوص ...   

      خیلی زود دیدم که لحظه به لحظه پارک شلوغ تر میشه و جمعیت و تعداد ماشین ها بیشتر . نگران برگشت و گیر کردن در ترافیک خروجی پارک شدم و حرکت کردیم .   

       پارک خیلی و خوب و تمیزی بود اما تنها یک مسیر دایره ای ورود و خروج یک طرفه داشت که ماشین ها هم ناگزیر در دو طرف جاده نسبتا باریک پارک میکردن و لذا ترافیک سنگین و کندی ایجاد کرده بود که بیش از 20 دقیقه در اون گیر کردیم .  

        بعد از خروج از پارک بطرف گردشگری هزار پیچ در قسمت ورودی غربی شهر که در واقع خروجی ما هم بود رفتیم . واقعا تماشایی بود و در سر هر پیچ خوش دیدگاه جمعیتی اطراق موقت کرده بودن و غرق تماشای مناظر اطراف و گوش دادن به موزیک و رفع خستگی هفتگی .  

      تا آخرین پیچ که بلندای خوبی داشت و مشرف بر شهر خوش منظره گرگان بود بالا رفتیم و مدتی به تماشا و سیاحت مناظر اطراف پرداختیم .  

        خانم گلدوست تعریف میکرد که در اول اردیبهشت اینجا خوش منظره تر هست چون مزارع گلزا غرق گل های ریز زرد میشن و هر قطعه از مزرعه به رنگی در میاد .  

        در هر حال سفر هر چند خوب و خوش و دلنواز هست متاسفانه عمرش کوتاه هست و ناگزیریم به برگشت و ادامه کار و تلاش و روزمرگی .  

        بسمت پایین برگشتیم و در دیدگاه غربی نگاهی به آسمان نیمه ابری مازندران انداختیم و منظره پایینی هم نصیب تماشای مون شد .  

       برگشت سرازیری بود و نسبتا زود به برج المان رسیدیم و بعد از گرفتن چند عکس یادگاری با آقا و خانم گلدوست خداحافظی کردم و به امید دیداری هر چه زودتر جدا شدیم .  

       ساعت حدود 7 عصر بود و جاده خشک و راه نسبتا دراز در پیش . خوشبختانه سرعت 110 مجاز بود هر چند سر بریدگی ها بیکباره تا 80 باید کم میکردیم .  

        تا تاریکی کامل ، بعد یک ساعت و نیم به ساری رسیدیم با خاطراتی خوش از دیار زیبای گلستان و دیدار دوستان ظاهرا فضای مجازی ...  


برچسب‌ها: گلفشان اینچه اق قلا, پاک جنگلی النگ دره, گردشگری هزار پیچ گرگان, دریاچه اینچه آق قلا
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۲/۲۵ و ساعت 20:17 |
        تقدیم به میزبان خوب مون خانم و آقای گلدوست  

        امسال نیز به قصد دیدن خانواده گلدوست و دیداری اردیبهشتی از دیار برکت و زیبایی در استان سراسر گلِ گلستان در آخرین جمعه ماه شعبان ( 21 اردیبهشت ) ، با هماهنگی قبلی ساعت 6 صبح در هوایی نیمه ابری با پیش بینی رگبار پراکنده بسمت خورشید در حال قایم باشک بازی در پشت تکه ابرا حرکت کردیم .  

      جاده خلوت بود و نسبتا راحت از مازندران گذشتیم . بنا بر زمان بندی برنامه ریزی شده برای یک سفر یک روزه جلوتر از زمان بودیم و فرصت خوبی داشتیم . وقتی وارد استان گلستان شدیم خلیج گرگان را از دور به همراهانم ، خصوصا یکی از نوه ها که دانش آموز سوم ابتدایی هست نشون دادم و وقتی به گلوگاه رسیدیم گفتم حالا که خوب همراهی کردین و صبح زود آماده حرکت شدین یه جایزه پیشم دارین و اون هم رفتن به ساحل و دیدن خلیج از نزدیکه و اولین ورودی دریا رو پیچیدم .  

       در خلوت صبحگاهی روز تعطیل بسمت خلیج پیش رفتیم . جاده خلوت بود و مناظر زیبای اطراف در ببارم نبارم قطرات درشت باران زیبا و تماشایی تر . گاهی هم سگ های چوپان پشت ماشین می دویدن و پارس میکردن .  

      بعد از طی حدود 5 کیلومتر به ساحل رسیدیم اما تا آب های خلیج هنوز فاصله داشتیم و بنظر می رسید آب در این قسمت عقب نشینی کرده بود .  

   

      در هوای خنک و ساحل خلوت چای و صبحونه ای خوردیم و همزمان توضیحاتی در مورد خلیج و موقعیت مکانی اش روی نقشه ایران عزیز برای نوه و همراهان دادم و  حرکت کردیم . 

      ساعت از 8 گذشته بود و بسمت گرگان پیش می رفتیم . با اینکه هوا ابری بود فروشنده های کنار خیابون بساط لباس و شال و روسری رنگارنگ ترکمنی را علم می کردن و مثل پرچم از طناب می آویختند .  

       نرم نرم به گرگان رسیدیم و در میدون بسیج کنار زدم همراهان را پیاده کردم تا برج قشنگ المان را تماشا کنن و چرت صبحگاهی از سرشون بپره .   

       کمی تماشای اطراف کردن و عکس گرفتن . برنامه دیدن گل فشان های آق قلا را در پیش داشتیم اما زود رسیده بودیم و فرصت داشتیم . از فرصت استفاده کردم و گشتی در بلوار عریض و پر گل و گیاه و زیبای جاده امام رضا زدیم .  

       از چند سال قبل در مورد گل فشان های آق قلا شنیده بودم و در این سفر برای دیدنش برنامه ریزی کردم . عکس هایی که در اینترنت و سایت های تبلیغی گردشگری دیدم خیلی زیبا و جالب بودن لذا از طریق گوگل ارث و سایت ها آدرس شون رو گرفتم .  

       گل فشان قارنیارق در 18 کیلومتری شمال غربی آق قلا در روستای سقر تپه قرار داره . حدود 5 کیلومتر که از آق قلا بسمت اینچه برون ( مرز آذربایجان ) رفتیم تابلوی روستای سقرتپه رو دیدم . جاده آسفالته خلوت و نسبتا مسقتیم بود در میون گندمزارهای طلایی آماده برداشت . چون خلوت بود راحت میشد با سرعت 100 رفت .  

       به ابتدای روستای ترکمن نشین رسیدیم . از دو جوان که در حال تعمیر کمباین بودن آدرس قارنیارق رو پرسیدم تابلوی سر عبور رو نشون دادن که روش نوشته بود قارن نیاروق . 

       جاده خاکی بود و گویا تازه زیرسازی شده بود و آسفالتش انجام نشده بود . جاده ای مستقیم و نسبتا طولانی در میون گندم های طلایی . گه گاهی پرنده هایی شبیه  بلدرچین ولی بزرگتر تو خیابون نشسته بودن که با رسیدن ما می پریدن تو گندمزار .  

      مقداری که جلوتر رفتیم به یک پل رسیدیم که روی کانال آبیاری بسته بودن . پرنده های زیادی در حال پرواز بودن . در کنار پل روی دیواره گلی کانال حفره های زیادی دیدم که پرنده ها ازش در میومدن .  

       ایستادم و پیاده شدیم و کمی تماشای پرنده ها و لانه های شون کردیم . عجیب بود که پرنده ها چلچله ( پرستو ) بودن که مثل مرغ ماهیخوار بر دیواره کانال لانه حفر کرده بودن .  

         تا چشم کار میکرد گندمزار بود و خوشه های ارزشمند طلایی شون . کمی جلوتر رفتیم تپه نسبتا بزرگی نمایان شد .  

        با اینکه روز جمعه بود خلوت بود . یک خانواده با نیسان آمده بودن و چند نوجوان ترکمن با موتورسیکلت شون ویراژ می دادن و تفریح می کردن .  

         تپه ای نسبتا دایره ای به مساحت حدود دو هکتار بود که از زمین های اطراف میانگین 10 متر بلندتر بنظر می رسید .  

         با ماشین بالا رفتیم دیواره ای شبیه دیواره آب بندان های ما داشت اما قطورتر و داخل آب بندان مقداری آب بود که گویا بیشتر از طریق بارندگی جمع شده بود تا چشمه های داخل گل فشان .   

         وسط آب تپه بزرگ جزیره ای بود به ارتفاع میانگین 5 متر از آب بیرون زده بود و از هر طرف نسبت به دیواره با آب محصور شده بود .  

 

       جوی های کوچکی که نشان از شسته شدن توسط باران داشت در کناره ساحل داخلی هنوز خیس بود و انگار چشمه باریکه ای هستن .   

       ادامه دارد ...


برچسب‌ها: سفر به گرگان, خلیج گرگان, برج المان گرگان, گلفشان قارنیارق
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۲/۲۵ و ساعت 7:10 |
         بعد از بازدید از موزه و آب انبار سوار اتوبوس ها شدیم و به سمت بالای شهر حرکت کردیم . ساختمان های کاهگلی چند طبقه اشرافی و اربابی را رد شدیم جلوی یکی از منازل اربابی پیاده شدیم .  

         بالای ساختمان بادگیر داشت وارد حیاط شدیم حیاطی در حدود 200 متر مربع داشت . ساختمان اصلی سه طبقه بود ، زیر زمین و همکف و طبقه بالایی ، ورودی طبقه پایین پله نیم دایره ای بود که هر چه بالاتر می آمد حلقه اش کوچکتر می شد و بالایی زیر یک متر بنظر رسید .  

        ارتفاع پله ها حدود نیم متر بود بنحوی که بازدید کننده هایی که پایین رفتن نمی تونستن راحت بالا بیان . طبقه پایین برای تابستان بود و طبقه همکف بهارنشین و بالایی زمستانه . معماری ای تحسین برانگیز برای آن دوران ، بدون آهن و سیمان .  

       در قسمت روبرو مطبخ بود و هیمه دان و خدمه نشین . مطبخ نسبتا بزرگ بود مساحتی حدود 40 متر داشت با ارتفاع زیاد . تنور داشت و اجاق هایی با آجر و دیوار و سقفی دود گرفته و ...  

        به هتل برگشتیم و بعد از ظهر ابرها کمتر شدن و آفتاب هم که گویا اونجا هم با ما شمالیا سر ناساز داشت از پرده غیبت به در آمد .  

        بعد از استراحتی ، ساعت 3 خودمون برای دیدن شهر محلات و پارک سرچشمه معروفش و همچنین سالن ها و نمایشگاه های زیبای گل و گیاه راهی محلات شدیم .  

       از آبگرم تا محلات 20 کیلومتر راه بود . ورودی شهر از مسافتی دور بلوار پر درخت و پر گل و زیبا داشت ، بنحوی که نگران مصرف آب برای این فضای سبز در دل کویر شدم . شاید یکی از دلایل مشکل آب در کشور ما همین مصارف بیش از حد باشد که منجر به خشکی رود پایین دست میشه .  

       در کوه های منطقه محلات و دلیجان معادن سنگ ساختمانی زیادی بهره برداری میشه ، در نتیجه سنگ های ضایعاتی به وفور و احیانا رایگان در دسترس هست و شهرداری های منطقه بهره برداری خوبی از این سنگ ها کرده و در نماسازی و حتی سنگ فرش بعضی خیابان ها و پارک ها به وفور از آن استفاده کرده اند .  

      به سرچشمه محلات رسیدیم ، یکی از سرچشمه هایی که باید تا دریاچه نمک قم می رفت ، اما غالبا به چند فرسخی قم نمی رسد .  

       پارک نسبتا بزرگ و قشنگی بود که در بدو ورود درختان چنار قطور و کهنسال که در زیرشان گلکاری های چشم نوازی کرده بودن جلب توجه می کرد .  

         چشمه در کنار کوه و زیر صخره بزرگی بود که رویش رو پوشانده بودن . ظاهرا بعد از برداشت اب مصرفی منطقه ، مازاد را در حوضی بزرگ سر ریز کرده بودن . داخل حوض ماهی های سفید و قرمز بزرگی بودن .  

       در کنار چشمه روی صخره بزرگی ساختمان دایره ای شکل زیبایی ساخته بودن .  

 

بالاسر پارک در دهنه کوه جنگلی ایجاد شده بود و در بالای تپه ها شهربازی ساخته بودن و بلندگوی شیپوری از بالا موزیک پخش میکرد .   

 

        آب فراوان چشمه به استخر بزرگتر و از آنجا به حوضچه های پلکانی سرازیر می شود و با ایجاد چند آبشار که سوئیت های اسکان مسافر در کنار آن ساخته شده به آب بندان بزرگی منتقل می شود که مناسب تفریح و گردشگری ست .  

       وجود درختان بلند بسیار در محوطه پارک و دریاچه ( آب بندان ) خنکای دلپذیری در تابستان ایجاد می کند که موجب جلب گردشگران زیادی می شود .  

       بعد از ساعتی گردش و استراحت در پارک ، گشتی در شهر زدیم با اینکه ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود شهرِ آروم و خلوتی بنظر آمد .  

        درختان بزرگ و بلند چنار در اکثر خیابان های قدیمی شهر وجود داشت و میدانی هم به اسم چنار بود که چنار کهنسالی رو در وسط گرفته بود .  

       ساعت حدود 5 به گلخانه ها و نمایشگاه گل و گیاه رفتیم . گلخانه های بزرگ زیادی دیدیم . پرورش گل مشغله بسیاری از مردم محلات هست .  

       در راه برگشت به هتل سری به مجتمع های گردشگری آبگرم در اطراف هتل زدیم و از سوئیت ها و وان های آبگرم و استخرهای عمومی شان بازدید کردیم و نرخ اقامت شبانه را پرسیدیم که سوئیت های 4 نفره با وان در ایام غیرتعطیل شبی 100 هزارتومن نرخ گذاری شده بودن .  

        صبح روز سوم ساعت 10 و نیم هتل را ترک کردیم و ساعت حدود 12 به جمکران رسیدیم .   

         یک توقف دو ساعته در جمکران داشتیم و از آزاد راه قم گرمسار ، و از راه سرخه سمنان بطرف فیروزکوه برگشتیم .  

       گردنه بشم تقریبا پوشیده از برف بود و هوا نیمه ابری ، تششع خورشید از لای ابرا بر کوه های برف گرفته دیدنی بود .  

   

       وارد سه راهی فیروزکوه و جاده شمال شدیم ابرها رو کف زمین در گردنه گدوک دیدیم و خیلی زود وارد اون مه غلیظ شدیم . تا ورسک با سرعت خیلی کم از داخل مه اومدیم .  

       هر چه جلوتر می اومدیم از شدت ابر و سرما کاسته می شد . در مجموع سفر خوبی بود و در مدت کوتاه 4 روزه انواع وضعیت آب و هوا رو دیدیم از آفتاب و ابر و مه تا بارون و برف ، از دشت و جنگل سرسبز شمال تا کویر نیمه خشک قم و استان مرکزی .  

        


برچسب‌ها: برف در بهار, گردنه بشم, جمکران, سرچشمه محلات
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۲/۰۴ و ساعت 21:17 |
        هتل برای روز دوم برنامه گشت گذاشته بود . ساعت 10 صبح دو اتوبوس دم ورودی منتظرمون بود . در هوای مه آلود و سرد کوهستان بسمت اتوبوس دویدیم با اینکه دقایقی پیش از استخر آبگرم در اومده بودیم .  

       بعد از طی مسافت نسبتا زیادی از دلیجان گذشتیم و به شهر باستانی نراق رسیدیم . شهری نسبتا کوچک اما تمیز بود و در هوای مه آلود و بارون خورده تمیزتر بنظر می رسید .  

       از سرازیری یک کوچه سنگفرش شده که جوی آبی در وسط داشت پایین رفتیم و به میدان کوچکی رسیدیم که در وسط آن سنگ خراسی بود و شتری که چوب چرخش سنگ را بر دوش داشت . خیس و بارون خورده بودن و در فضایی مه آلود و سرد دیدنی تر شده بودن .

 

       بعد از تماشای منظره زیبای خراس و شتر بینوا که یادآور دوران سختی و مرارت بیشمار زندگی دوران ماقبل ماشین بود و یک ذکر الهی بر نگردد آن دوران ، همراه راهنمای تور وارد موزه شدیم که در ساختمان حمام عمومی قدیمی باسازی شده تشکیل شده بود .  

       فضای موزه تنگ و کوچک بود و تعداد ما زیاد ، هنوز کاملا جمع نشده بودیم و راهنمای موزه شرح و توضیح رو شروع نکرده بود که یکی از همراهان پرسید : اینجا قبلا چی بود ؟  

      یکی جواب داد : در این سفر ما با زن نشستگان رو همش به استخر و حمام می برن .  

      ماکت محله های قدیمی نراق در رختکن حمام بود و راهنما ضمن توضیحاتی در مورد شیوه زندگی در شهر باستانی امروز و روستای بزرگ سابق ، خانه های کوچک رعیتی در پایین محله در کنار مسجد و آسیاب ( خراس خانه ) و خانه های بزرگ و اعیانی اربابی را در بالای روستا نشون داد .  

       در غرفه های کوچک موزه ادوات کشاورزی و زندگی ساده روستایی گذاشته بودن که دو مورد توجه ام رو به خود جلب کرد ، یکی اینکه دستگاه دیسک چوبی با محورهای چوبی که تیغه های فلزی دایره ای روش نصب کرده بودن و برای نرم کردن خاک با اسب یا شتر کشیده می شد .   

 

         دیگری دم بزرگ کوره آهنگری که با چرم درست شده بود به اندازه نیم قد انسان ، ( بیچاره شاگرد آهنگر حق داشته با ایستادن زیاد پای دم خسته شده باشه و اجازه نشستن و دمیدن بخواد ) . 

        برای محافظت از دستگاه دمنده بزرگ و تاریخی قفل و بستی بر دسته هایش زده بودن تا با تمرین گردشگران چرم خشک پاره نشه .   

      

       بعد از موزه از آب انبار قدیمی مرمت شده بازدید کردیم و بعضی ها پله های زیادش را طی کردن و فضای داخلی زیر را دیدن . در شبستان اطراف آب انبار هم دو  سازه چوبی بزرگ و سنگین شبیه کجاوه بود که چهار چرخ چوبی کوچک داشت و قلاب هایی که هنگام عزاداری با تسمه هایی که جوانان بر دوش خود می گذارند و تعزیه گردانی می کنند . دخیل هایی هم بر پنجره مشبک چوبی اش بسته بودن .  

 

         ادامه دارد


برچسب‌ها: شهر باستانی نراق, موزه اداوات کشاورزی, میدان خراس, دم آهنگری
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۲/۰۴ و ساعت 18:51 |
           بعد از نماز و زیارت و کمی استراحت یه سوئیت گرفتم تا شب بمونیم .  

 

        شب رفتیم خرید سوغاتی برا بچه ها و نوه ها ، اما بازار قسمت شرقی حرم رو تخریب کرده بودن و ...  

        صبح زود رفتم حرم ، بعد تعطیلات خلوت شده بود ، سری به قبور علما زدم و دقایقی نظاره گر کلاس خصوصی بعضی از روحانیون بودم که هر کدوم با یک شاگرد کار میکردن .  

       در صحن امام خمینی که فضای بزرگی هست با سقفی بلند ، جایگاه تریبون و سخنرانی مجللی داشت و یک روحانی پشت میکروفن با صدایی قابل تحسین دعا می خواند و پژواک اکوهایش فضا را پر کرده بود ، هر چند در آن ساعات مشتری زیادی نداشت .  

   

        ساعت 8 بسمت دلیجان حرکت کردیم . بار اول مون بود که مسیر رو می رفتیم . با کمک گوگل مپ پیشاپیش جاده را زیر نظر داشتم . مناظر اطراف نیمه سبز و هوا هم نیمه سرد بود .  

     به سمت سرچشمه رود نیمه خشک قم می رفتیم . قبل از دلیجان تابلوی هتل آبگرم رو دیدیم . به راست پیچیدیم و وارد یک مسیر کوهستانی خلوت شدیم . بیش از 10 کیلومتر راه بود ، بجز یکی دو آبادی کوچک ندیدیم تا به آبگرم رسیدیم . حدود ساعت نه و نیم بود وارد شدیم .   

     با اینکه از ظهر یک شنبه رزرو کرده بودیم پذیرش شدیم و قبل از ساعت 11 اتاق گرفتیم و گشتی در اطراف زدیم .  

     فضای خوبی داشت . بالای تپه ای واقع شده که ظاهرا زیر سنگ بزرگی در محوطه هتل چشمه آبگرم هست و دو استخر زنانه و مردانه در زیر هتل داره . مردانه به ابعاد 8 در 12 بود .   

  

         چشم انداز شرقی هتل هم که از بالای بلندا روستاهای دوردست توابع دلیجان و محلات را در دید داشت جالب بود .  

       یک دهکده توریستی گردشگری هم با استخر های عمومی و سوئیت های با وان آب گرم در نزدیکی هتل دیده می شد .  

  

       بچه ها هم در گروه تلگرامی خانواده دائم سفر ما رو رصد می کردن و گزارش می خواستن . آنچه می دیدیم با آنچه از آبگرم سرعین اردبیل دیده بودیم تفاوت زیادی داشت ، اما برای خودش جالب و دیدنی بود .  

       برای دوستان گروه های تلگرامی هم چند عکس و گزارش مختصری می فرستادم .  

        بعد از نهار و استراحت ، ساعت 3 بعد از ظهر سراغ استخر رفتیم . با اینکه بیش از 50 مسافر در هتل بود استخر خلوت بود . ظاهرا بدلیل توصیه های شدید ایمنی در مورد مشکلات قلبی احتمالی در استخر خیلی ها ترسیده بودن استخر بیان و مدتی بمونن .  

       استخر سرپوشیده بود و هواکش چندانی نداشت ولی می شد بعد از چند دقیقه شنا کنار در خروجی که هوای آزاد داشت نشست و با دوستان جدید گپ و گفتی داشت .  

       برای من که علاقه زیادی به استخرای آب معدنی گرم دارم جالب بود .  

       موقع پذیرش تعدادی ژیتون چای دمنوش و عصرانه در رستوران سنتی داده بودن . رستوران سنتی هتل هم جالب بود و چیزایی برای تماشا و سرگرمی داشت .  

       هوای بیرون هتل به سردی می رفت و نمیشد زیاد بیرون موند . ولی درون هتل فضای آروم و خلوت و سرشار از سکوتی برای استراحت داشت .  

        تلویزیون خبر از ابر و بارون و سرمای شدید در بیشتر نقاط کشور می داد و گروه ها و کانالای تلگرامی پر شده بود از مناظر بارش برف در سوادکوه و دیگر نقاط .   

       معمولا وقتی در فضا و محلی جدید قرار می گیرم خواب من کمتر و سبکتر میشه و در مسافرت مشکل سنگینی خواب ندارم .  

       نیمه های شب صدای زوزه باد از پنجره شنیدم و بیرون را سراسر مه گرفته دیدم . صبح از منظره پشت پنجره فقط تاج چند کاج رو در فضایی مه گرفته و وهم آلود دیدم که سرما ازش می بارید .  

          

        ادامه دارد


برچسب‌ها: هتل آبدرمانی محلات, آبگرم محلات, گوگل مپ و جی پی اس, استخر آب گرم
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۲/۰۴ و ساعت 17:19 |
         آخر هفته اول فروردین بود که گشتی توی اینترنت زدم برای یک سفر داخلی ، در سایت سازمان بازنشستگی ، صفحه سیستم جامع رزرو تور رو باز کردم و در ظرفیت خالی 26 تا 28 فروردین هتل جهانگردی دهکده ابدرمانی محلات برای دو بازنشسته و دو همراه ثبت نام کردم .  

         فرصت خوبی بود هم از جهت برخورداری از تخفیف ویژه بازنشستگان و هم از نظر زمانی هوا که خنک و بهاری بود .  

        اما بعد چند روز در پیش بینی هواشناسی هوای روزهای رزرو شده رو ابری بارانی و سرد دیدم که دیگه رزرو انجام شده بود .  

        روز شنبه بیست و پنجم حرکت کردیم تا فرصت بیشتری برای سفر داشته باشیم .  

       تا ورسک هوا ابری بود . بعد از صرف صبحونه در خونه ییلاقی حرکت کردیم و با گذشتن از گردنه گدوک و ورود به دشت سرچمن فیروزکوه آفتاب بهاری همه جا رو روشن و گرم کرده بود .  

       خوشبختانه در این سفر من رانندگی نمیکردم و حسابی فرصت تماشای مناظر زیبا و بهاری اطراف را داشتم .  

        با گذر از نمرود و کوههای فیروزکوه که روی قله بعصی شون برف بود به منطقه نسبتا سرسبز سربندان و جابان رسیدیم . باغات پرشکوفه سیب و سایر میوه های بهاری و تابستانی خیلی چشمگیر و تماشایی بود ، مخصوصا که سطح باغات نسبت به دهه های گذشته چندین برابر شده بود .  

      وقتی به شهر آبسرد رسیدیم دوست خوش ذوق راننده ما از دوربرگردان پیچید و وارد عبور آبسرد ایوانکی شد .  

      در بلوار نسبتا خلوت آبسرد ترمز کردیم و ضمن تماشای شکوفه های زیبای باغات از نزدیک چند عکس هم گرفتیم .  

 

         اولین بار بود که از این مسیر می رفتم کوهستانی و پر پیچ و خم و دوطرفه بود اما خیلی تماشایی ، بطول بیش از 5 کیلومتر باغ بود و ویلا و ساختمان های لوکس تفریحی و گردشگری .  

         تقریبا در انتهای مناطق باغی و مسکونی یک پارک جالبی کنار جاده دیدیم . توقف کردیم و پیاده شدیم . نگاه و تماشایی به اطراف کردیم . همه جا و همه چیز جذاب و جالب بود ، الا دستشویی پارک که بطرز ماهرانه و هنرمندانه ای چهار صدف باز رو در دو طرف شاخه ای بتنی با نمای درختی نصب کرده بودن اما متاسفانه شیر آب  ظاهرا کم قیمت اما ارزشمند و مفید بسان گوهر این صدف برای مسافران را ربوده بودن .   

 

       با گذر از جاده نسبتا خلوت به ایوانکی رسیدیم و بطرف گرمسار رفتیم تا وارد آزاد راه گرمسار ، قم شدیم .  

      نکته جالب در این سفر این بود که مسیر های جدیدی را با کمک گوگل مپ گوشی طی کردیم و هر جا که لازم بود از قبل جاده پیش رو را بررسی می کردم . جالبتر اینکه تقریبا در تمام طول مسیر ، حتی نقاط کوهستانی ، جی پی اس راحت ارتباط می داد . همچنین آنتن دهی برای ارتباط ینترنتی و حضور در تلگرام خیلی خوب بود .  

        آزاد راه خلوت بود و طولانی ، از گرمسار تا قم 140 کیلومتر ، تازه ساز هست و امکانات رفاهی نداره ولی راحت میشه رفت بی دغدغه ترافیک . سرعت 120 هم مجازه . نیمی از مسیر از طرف گرمسار و ورامین نسبتا سبز و حاصلخیزه و نیم دیگر کویری و تالاب غالبا خشک .  

        ساعت یک به قم رسیدیم . روز عید مبعث بود و شلوغ و پر ترافیک ، کلی طول کشید وارد پارکینگ شدیم و ...  

       ادامه دارد


برچسب‌ها: سفر در بهار, آبگرم محلات, گوگل مپ و جی پی اس, شهر آبسرد
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در سه شنبه ۱۳۹۷/۰۲/۰۴ و ساعت 11:55 |

 

      اینجا سرچشمه رودخانه ای هست که با گذر از چند روستا و طی مسیری بیش از 10 کیلومتر به شالیزارها می رسید و قبل از لوله کشی شدن محلات آب آشامیدنی صدها خانوار را تامین میکرد .

      بیاد دارم صبح هایی را که مادران قبل از طلوع خورشید و سرازیر شدن غازها و اردک ها به روخانه برای برداشتن آب سماور و نوشیدن سر سفره به لب رودخونه می رفتن .

      بیاد دارم که بعضی از همسایه ها از چوب های نرم و باریک و بلند درخت توت لوله بلند قیفی درست می کردن وشب ها در نقطه تنگ و باریک رودخونه می گذاشتن تا صبح ماهی اورنج نسبتا درشت رودخونه را صید کنند و ناهاری لذیذ داشته باشند .

      یکی از تفریحات بعضی ها نشستن کنار رودخونه و ماهیگیری با قلاب بود . ماهی های زیادی در طول سال ها از این رود صید شده و خوراک لذیذ اهالی شدند .

      از 10 سال پیش تابستونا چشمه کم آب می شد و رودخونه نیمه خشک ، امسال زمستون هم رسید اما چشمه به جوشش حتی فصلی نرسید .

      چشمه خشکید و رودخانه فاضلاب روباز صدها خانوار شد ، ماهی ها که هیچ ، ورود و حضور غاز و اردک هرگز ، پرش و جهش قورباغه هم نادیدنی شد و آواز بهاری شان هم شنیده نخواهد شد .

       آنچه از رودخانه ای که تابستونا محل بازی و تفریح و شنای بچه ها بود برجا ماند بوی تعفن و جریان گنداب هست که ساکنان کنار رودخانه سعی می کنند بین آن و منزل دیوار بکشند تا دیده نشود .

       نعمات و لطف و صفای گذشته انگار برگشتنی نیستند ، امید که بلایا و مصیبات بدتر از گذشته گریبانگیر ما و نسل های بعدی نشوند . 


                    96/10/4     قاسمی اوجی


برچسب‌ها: سرچشمه, رود فاضلاب, ماهیگیری, رودخانه بی آب
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در دوشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۰۴ و ساعت 14:26 |
" سجل   
/sejel[l]/
معنی
۱. [منسوخ] دفترچه‌ای که در آن نام، نشان، تاریخ تولد، ازدواج، طلاق، و فوت ثبت می‌شود؛ سجل احوال؛ شناسنامه.
۲. حکم محکم.
۳. [قدیمی] عهدنامه.
۴. [قدیمی] حکم و فتوای قاضی.
۵ . [قدیمی] دفتری که قاضی صورت دعاوی و اسناد و احکام را در آن بنویسد. "  


        کپی از وازه یاب  

          " : این شناسنامه هایی که الان داریم حاج آقا ، قبلا بهش میگفتن سجلد ،
 یعنی سه تا جلد داشته در جلد اول ( صفحه اول ) اسم و رسم ما رو می نوشتن .
در جلد دوم اسم زن و بچه رو می نویسن
اما جلد سوم برای چیه ؟ ، برای اینه که از مرگ و موت و وفات مون بنویسن و این برای همه هست بدون استثنا ... "  


          قسمتی از اظهارات و افاضات درربار و طلا وار مداح نیمه معروف و با سابقه در مجلس سالگرد یک مادر !!!

          بعد از 45 دقیقه سخنرانی روحانی مجلس که غالبا از همین قماش و در همین حد استحکام از جهت استدلال و استناد به احادیث و روایات بوده و غالبا با شرح خواب فلان مرجع و فلان متدین همراه بوده و فرود آمدنش از منبر که بنحوی بوده که گویا روضه (گریاندن با شرح مصائب ائمه) را به همکار یا شخص دیگری واگذاشته باشه ، ( طبق رسوم نسبتا پسندیده تر 30 سال پیش ) نوبت یا میکروفن به مداح رسید ، اما بجای بقول قدیمیا گریز زدن و آواز حزن سردادن و سراغ کرب و بلا رفتن ، مجددا در تشریح و تکریم مقام غالبا نداشته مادر که کل صحبت های روحانی بود ، داد سخن داد از جمله :
        بهلول دید جماعت دارن بطرفی میرن از یکی شون پرسید کجا میرین ؟
گفتن فلانی مرده
گفت تماما مرده یا نصفه مرده ؟
بهلول وقت گیر آوردی مگه مردن هم تموم و نصفه داره ؟
آره داره . اگر کسی پسران خوب تربیت کرده باشه که دائم بیادش باشن و براش خیرات کنن کامل نمی میره نصفه می میره و نصفه زنده هست .

        دلم بحال خودم و 300 نفر حاضر درمجلس سوخت که ناچار بودیم به احترام صاحب مجلس بیچاره تر از خودمون سکوت کنیم و تحمل کنیم .

        کاش می شد مثل فضای نوشتاری دوطرفه تلگرام و یا مجالس و محافل دوستانه دیگر ، در یک فضای " گفت و گو" به طرح اشکالات عدیده مطرح و عنوان شده و استدلال و استناد فوق ضعیف و سراسر مغالطه شون پرداخت . 
 

         در مجموع ملا و مداح یک ساعت و نیم از مقام والای مادر گفتن و اینکه :
در برزخ نماز خواندن و روزه گرفتن و خیرات کردن نداریم و اونجا نمیتونیم کفه ثواب ها را سنگین کنیم تا کفه گناه رو سبکتر کنه و بالا ببره . اونجا فقط فرزندان و بازماندگان میتونن با خیرات و بخشش و نیکی و خرج کردن اموال جامانده اونا در دنیا برای شون آمرزش و شادی روح بخرند .

         اثر و ثمر چنین تبلیغی ، تشکیل چنین مجالس سنگین و پر هزینه ای هست که جبر دین و اجتماع بر مردم تحمیل میکنه ، مجالسی که اوج بهره برداری اش ، ( جدای از دید و بازدید و ادای احترام ) همین مغالطات هست به اسم سخنرانی حکیمانه و شعرخوانی شاعرانه و صادقانه و ...  


برچسب‌ها: مغالطات, سجل, گفت و گو, برزخ
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۱ و ساعت 6:5 |

ز بانگ دهل هولم از دور بود
به غیبت در او عیب مستور بود  


         خیلی از ترس ها و واهمه ها ، عشق ها و احترام ها بخاطر دوری و فاصله از موضوع مورد نظر هست ، بنحوی که با نزدیک شدن بیشتر و شناسایی مورد و موضوع آن ابهت می ریزد و آن ترس کنار رفته و حتی در مواردی عشق هم بدل به نفرت می گردد ، چرا که آن بزرگی و عظمت دورادور پوشالی بوده و هولی از دور ایجاد میکرده و از نزدیک میان تهی بودنش آشکار می گردد.  


        شاهد مثال بسیار هست و غالبا ناگفتنی ، مورد مشخص و تجربه و خاطره شده اینکه :  
        شش روستای نزدیک به شهر ما جاده ای ماشین رو برای ارتباط با جاده بین شهری نداشت . اولین سپاه دانش که به محله ما آمد ودرتکیه محل   کلاس درسش را تشکیل داد بفکر تعریض جاده مال رو افتاد و با کمک کدخداهای روستاها اقدام به تعریض و تسطیح جاده کرد .  


        برای اینکار نیاز به آزاد کردن زمین های کنار جاده و همچنین پول برای شن ریزی بود . مردم هم از نظر مالی و هم از نظر فکری ضعیف بودن و بسادگی حاضر به همراهی و همکاری نمی شدن . اما این جوان سپاهی با ابهت و ترسی که یونیفورم نظامی بهش داده بود در منطقه ای غریب که نه با زبان محلی آشنا بود و نه با مردم و رسم و رسومش ، براحتی این کار شاق دور از ذهن را عملی کرد و یادگار نیکی از خود بجا گذاشت .  


         از اقدامات خیر و نیک دیگری که در واقع باز هم با نقش آفرینی قوی لباس ( ظاهر ) نظامی اش انجام داد تشکیل کلاس پیکار با بیسوادی و جمع کردن بیسوادان بزرگسال برای آموزش سواد در ساعات شب بود .  


         در سالهای بعد در هر روستا مدرسه ای ساخته شد و چون نزدیک به شهر بود و مشکلات ایاب و ذهاب هم با آمدن چند مینی بوس از شهر به روستا حل شده بود سپاهیان دانش دختر به مدرسه ها اعزام شدند و ...  


         آمدن سپاهیان دختر با آن پوشش شان (کت و دامن کوتاه یا کت و شلوار نظامی ) و امنیتی که در روستا داشتن آشکارا زائیده همان یونیفورم نظامی بود ، چرا که مردم روستا چنین لباسی را فقط تن ژاندارم های پاسگاه دیده بودن که بعد ها از آن به ژاندار مرغی یاد میکردن و ملبسین به آن لباس را دارای قدرت و پشتوانه ای بزرگ و قوی می دانستن .  


         آیا واقعا نزدیکان و خویشان و خود همان سپاهی ها چنین ابهتی در آن لباس سراغ داشتن ؟ !!!  

         از قضا در همان سال ها من برای تحصیل به شهر در رفت و آمد بودم و اغلب در مینی بوس با سپاهیان دانش دختر همراه و همسفر می شدم و حتی به بعضی شون خیلی نزدیک بودم و برام کتاب های غیر درسی می آوردن *، بعینه می دیدم که همون دختر ترسوهای شهری ( ولی درس خونده و فهمیده و بامحبت ) بودن .  


        کاش همه کسانیکه چرخ گردون بنحوی آن ها را در دهل بزرگ قرارداده ، صدا و وجود و حضورشون موجب عشق و احترام و ابهت و یا حتی باعث ترس و وحشت عامه می شود از موقعیت کذایی شان برای خدمت و خیر رسانی به مردم و جامعه استفاده کنند تا فردا روزی که خاطره ای از آنها می نویسند ... 
               

    * = کتاب هایی مثل :  

زندگی جنگ است و دیگر هیچ ، اگر خورشید بمیرد ، نامه ای به کودکی که هر گز زاده نشد از اوریانا فالاچی ، زندگی ونسان ونگوک ، بر باد رفته مارگارت میچل و ...  

   البته از کیک های درشت کشمش دار و سیب های درشت لبنانی که برای تغذیه دانش آموزان می آوردن هم بی بهره نبودم


برچسب‌ها: ترس از یونیفورم, عظمت پوشالی, آبادانی روستا, سپاه دانش
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در جمعه ۱۳۹۶/۰۹/۱۰ و ساعت 21:42 |
  25 سال پیش ، یک شب خونه یکی از بستگان شام خوردیم و بعد از شام برای شرکت در جشن عقدکنان پسرش راهی منزل پدر عروس شدیم . من ماشین نداشتم و همراه یکی از بستگان سوار نیسانش شدم .  

        راه خیلی طولانی بود و جاده بین شهری اون موقع هم دوطرفه بود و تنگ و نسبتا پیچ در پیچ .  

        عقربه سرعت نیسان نو و قوی ما هم با راننده جوانش دائم حول و حوش 80 تا 100 در نوسان بود و نیسان در سر پیچ ها رقصان ، گویا فامیل کوچکتر از خودم ضمن نمایش مهارت و قدرتش به سایرین ، با دیدن ترس و وحشت من بیشتر کیف می کرد و با بلند کردن صدای موسیقی اصیل که از رادیو پخش می شد بر تفریح خودش می افزود .
       بیش از این سکوت را جایز ندیدم و اعتراض کردم . در جواب گفت : اگر تیغ عالم بجنبد زجای نبرند رگی تا خواهد خدای !!! 

       گفتم فعلا سرعت رو کم کن و به سرعت مطمئنه برسون تا ...  


       متاسفانه در دیاری زندگی می کنیم که جدای از بی مسئولیتی و سوء استفاده مالی عده ای از هر فرصت و در هر زمینه ممکن ، تفکرات غلط و بدآموزی از ادبیات رایج هم زمینه خطرات و حوادث زیادی را برای مان به ارمغان می آورد .  


       متاسفانه در ادبیات ما از این مغالطه ها به وفور یافت میشود ، چنانکه گویی در روزگار نسبتا دور ، پیشینیان ما غیر توجیه حوادث و قبول و تسلیم در برابر آن و شعر گویی برای مرهم نهی بر دل زخم دیدگان و تسلی دهی بازماندگان حوادث طبیعی و غیرطبیعی و حتی قتل عمد و نسل کشی ، کار دیگری از آن ها ساخته نبود .  


        متاسفانه این میراث نامبارک و مغلوط همچنان بر سر زبان هاست و زمینه و بهانه خیلی ها برای کم کاری و فرار از مسئولیت .  

 
         زلزله این روزای غرب کشور ، علیرغم پیامد فاجعه بارش برای عده ای از هموطنان مان ، کارنامه سیاه و مردودی خیلی ها را در ساخت و ساز و عمران شهری نشان داد .  


        عکس های ارسال شده به شبکه های اجتماعی آشکارا نشان داد که مقاوم سازی می تواند شیشه را در بغل سنگ ، حتی در شرایط حاد لرزش و ویبره شدن زمین نگه دارد و آنچه که شیشه ها و سنگ ها را بر سر مردم مظلوم ما ریخت بی دقتی و بی مسئولیتی و سوء استفاده مالی و فرصت طلبی گروهی بود .  


        امروزه دیگر ابهامی در ضرورت دوری از این اشعار و ابیات و ضرب المثل های دور از واقع و بدآموز وجود ندارد ، چرا که بعینه می بینیم اتومبیل های ما هر روز به تجهیزات جدید و مدرن نجاتبخش مثل کیسه های هوا برای نجات جان سرنشینان در مواقع تصادف ، ترمز های ای بی اس برای جلوگیری از تصادفات و ... مجهز می شوند .  


        جاده های تنگ و باریک و پر پیچ و خم دائم الحادثه و قتلگاه عابران به بزرگراه چند بانده و جدا از هم و برخوردار از ورودی ها و خروجی های زیرگذر و روگذر تبدیل می شوند .  


         بخاری های خطر آفرین در مدارس و منازل به سیستم های حرارتی مرکزی تبدیل شده و ...  


          با نگاهی ساده و گذرا به گذشته خیلی دور تا نسبتا نزدیک حیات بشری براحتی میتوان تغییرات نجاتبخش بیشماری را دید که موجب نجات جان انسانها از مرگ های نابهنگام گشته و هر روز هم رو به افزایش هستند .  


         قطعا کسانیکه مبدع و مخترع آن همه ابزار نجاتبخش بوده اند و همه کسانیکه از آن ادوات بهره می گیرند ، با توجه به اینکه ، " کسی نمی میرد مگر آخرین روزی خود را خورده باشد " و یا " نبرد رگی تا نخواهد خدای " و یا " گر نگهدار من آنست ... شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد " و یا " زلزله ها و سیل ها و جنگ ها و بلایای طبیعی و غیرطبیعی ، برای تعدیل جمعیت زمین ، از آسمان بر مردم نازل می شوند " ، سراغ ابداع و ساخت و بهره گیری از آن نرفته اند .  


         #قاسمی_اوجی 

 

 تفاوت ساختمانهای مسکن مهر(سمت چپ)  

با ساختمان شخصی ساز(سمت راست)


برچسب‌ها: مغالطه در ادبیات, مقابله با خطر, مرگ نابهنگام, زلزله کرمانشاه
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۸/۲۹ و ساعت 11:25 |
        مشغله های تابستانی ما باغداران و گرما و خشکی و کم بارانی امسال موجب شد که سفری نداشته باشم بجز یک سفر که متاسفانه سفر جالب و جذابی نبود با اینکه به خوش آب و هواترین نقاط کشور ( گیلان ، اردبیل ، سرعین ) بود .  

      شاید بخاطر این بود که با توری رفته بودیم که در واقع آش شور بود ، نه تور [لبخند] ، به همین خاطر تمایلی و هم فرصتی برای نوشتن پست های سفری نداشتم .  

      الان که فرصتی دست داد تا عکسای گذشته رو مرور کنم رسیدم به چند عکس اون سفر که شاید به اشتراک گذاشتنش و شرح مختصری از اون خالی از لطف نباشه .  

       بعد از چند روز خسته کننده در راه برگشت ناچار شدیم در امامزاده ای در یکی از شهرای گیلان نیمه شب رو به صبح برسونیم و چند ساعتی هم اول صبح رو بگذرونیم .  

  

        با اینکه این آستانه تا حدودی در کار هتلداری هم ورود پیدا کرده و در گوشه ای از حریمش ( طرف مقابل آرامگاه ) تابلوی هتل داشت ، مدیر تور برای اجاره اتاق برای شب مانی و استراحت اقدامی نکرد و مسافرین را در محوطه آستانه در کنار قبرستان خواباند .  

      من خوابیدن روی صندلی اتوبوس رو ترجیح دادم و پیاده نشدم . صبح که همه جا روشن شد با دیدن صندوق های نذورات دورتا دور استانه مکان دیرآشنا رو شناختم .  

      بعد از صرف صبحانه اعلام شد که دو ساعتی در محوطه امامزاده و قبرستان اتراق می کنیم تا راننده استراحت بیشتری بکنه و بتونه تک راننده مسافت طولانی پیش رو را طی کنه .  

      در ورودی آرامگاه قفسه کتابی بود و چندین کتاب برای مطالعه زائرین و ... گذاشته بودن . فرصت خوبی بود تا هم گوشی ام رو شارژ کنم و هم با دور شدن از زل زدن به گوشی نگاهی هم به کتاب ها بندازم .  

     در بین کتاب ها چند کتاب نو و شیک دست نخورده توجه ام رو جلب کرد برداشتم و مشغول مطالعه سرفصل ها شدم تا بتونم تخمینی رو محتوی اش بزنم .  

 

         محتوی کتاب از همون نامش پیدا بود و نیاز به مطالعه تمام و کمال برای رسیدن به سمت و سو و جهت و هدف نگارش و ترجمه و تنظیمش نبود ، بنحوی که چکیده های هر فصل گویای منظور نویسنده و مترجم و ناشر بود :   

 

 تکفیر و تحریم فناروی های ارتباطی جدید و ذکر مضار رسانه های گروهی و ارتباط جمعی !!!    

      عجیبه که از مظاهر تمدن و ترقی و پیشرفت بشری فقط تجهیزات رسانه ای و ارتباطی مضر و گمراه کننده و عامل شقاوت بشری تشخیص داده میشن ولی سایر تجهیزات جدیده خیلی هم مفیدن ، مثل ماشین ، تراکتور ، لودر ، ترن ، مترو ، کشتی و هواپیما ، کلا ابزار و ادوات تولیدی و سفری و جنگی و حتی کشتار جمعی ؟ !!!  

       خیلی زود از مطالعه چنین کتابی خسته و فارغ شدم و از کتابخانه ( بارگاه حضرت بی بی ... ) بیرون اومدم .  

       چشمم به قبرستان پشت امامزاده افتاد رفتم فاتحه ای نثار اهل قبور کردم و اطراف را یک گشت چشمی زدم با کمال تعجب دیدم روی دیوار 2 متری دور قبرستان ( حرم بی بی ) شیشه ضد ورود سارق نصب کردن !!! .  

  

 


برچسب‌ها: سفر به سرعین, تکنولوژی و چالش فرارو, مضار فناوری ارتباطی, رسانه های گروهی
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در سه شنبه ۱۳۹۶/۰۷/۰۴ و ساعت 17:8 |
        دو سال پیش ماشینش رو فروخته بود . وکالت تعویض پلاک 2 ماهه داده بود . خریدار بدون تعویض پلاک ماشین رو فروخت . بعد 6 ماه خریدار جدید اومد و مهلت تعویض پلاک خواست ،مجددا با 2 ماه مهلت به اون وکالت داد .

       هفته پیش پاکتی اومد در خونه ش از طرف پلیس راهور که جریمه شدن ماشینش رو در اثر سرعت بهش اطلاع بده . معلوم شد تعویض پلاک انجام نشد .

       با آخرین خریداری که می شناخت تماس گرفت . خریدار گفت یکسال پیش ماشین رو فروخته و اطلاعی از مالک فعلی ماشین نداره .

      برای کسب اطلاع و راهنمایی به پلیس مراجعه کرد . افسر پلیس بهش گفت درخواست توقیف بده تا ماشین بره پارکینگ ، اونوقت مالک میاد سراغت .

        رفت دادگستری برای توقیف ، معلوم شد توقیف هم هزینه سنگین داره و هم دلیلی برای توقیف نداره چون مالک پلاک روی ماشین هست نه مالک یا مدعی ماشین .

        لذا بعد دو روز علافی و دوندگی دادخواست فک پلاک تنظیم کرد . معاونت دادگستری به یکی از شعبات حقوقی ارجاع داد . وقتی به دفتر شعبه برای تشکیل پرونده مراجعه کرد و برای مدیر شعبه شرح ماجرا داد مدیر شعبه گفت :

دنبال دردسری ؟ !!! الان باید کلی هزینه کنی و وقت بذاری و دوندگی ، آخرش هم رایی که صادر میشه ضمانت اجرایی نداره و مشکلی ازت حل نمیکنه !!!

 پرسید : پس مسئولیتی که از جانب پلاکی که بنام منه و متوجه من هست چی ؟

        مدیر گفت : همینقدر که فروشنامه و کپی سند وکالتی داری برای رفع مسئولیت تو کفایت میکنه . هر قدر هم جریمه بشه بالاخره موقع فروش یا تعویض پلاک مجبوره که بده .

       کلی از مدیر تشکر کرد بابت کوتاه کردن راه پر پیچ و خم تشکیل پرونده و .... گرفتن رایی که ضمانت اجرایی نداره و بود و نبودش تاثیری نداره !!!

        موقع فروش اتومبیل حتی الامکان وکالت تعویض پلاک ندین و سعی کنین خودتون هر چه سریعتر در اداره تعویض پلاک امضای سند بکنین و پلاکی که بنام تون هست رو از ماشین فروخته شده تون فک بکنین تا دچار مشکل و دغدغه نشین .


برچسب‌ها: فک پلاک, مسئولیت های پلاک ماشین, پاسخگویی عدم تعویض پلاک, ضمنت اجرایی رای فک پلاک
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۳۰ و ساعت 18:11 |

       تحولات فنی تکنیکی ، تحولات نجاتبخش  

 


        تغییرات و تحولات جدیده طبعا مثل بسیاری از امور می توانند اثرات و ثمرات دوگانه مثبت و منفی داشته باشند ، ولی در مجموع و در نگاه کلی ، ( در میان مدت و دراز مدت در مقام مقایسه ) ثمربخشی و نجاتبخشی آن ها در زندگی جوامع بشری آشکار شده و کارنامه مثبت اش عیان خواهد شد .  


       مروری کوتاه و سریع ذهنی به دیده ها و شنیده ها در مورد زندگی مشقت بار 50 سال پیش پدران و مادران مان ، نشانگر نقش نجات بخش ماشین و تیلر و تراکتور و ... هست و تردیدی در آن نیست ، خصوصا با ریزتر و عمومی تر ( همه گیرتر ) شدن ماشین و فناوری ، جدای از ایجاد رفاه عمومی ، با شکست انحصارها ، آزادی و آزادگی هم برای عامه مردم به ارمغان آورده شد . 
 

       تا همین 50 سال پیش ، (بعد اصلاحات ارضی و خرده مالک شدن رعایا ) یک گاریچی که تنها گاری دار انحصاری روستایی نسبتا دور دست بوده برای خودش قدرت و ابهت و موقعیتی می ساخته و بر زندگی روستاییان تسلطی پیدا می کرده ، چه برسد به صاحب تراکتور و ماشین آلات بزرگتر در سال های بعد . 
 

       اما با کوچکتر و فراگیرتر شدن ماشین های کشاورزی و حتی سواری ، خیلی سریع چرخه قدرت بنفع عامه مردم چرخید و هر کشاورز و باغدار و دامدار خود صاحب تیلر و ماشین و تجهیزات مورد نیازش شد . 
 

       همچنین با گذشت زمانی نسبتا کوتاه به همت تخریب گران صنایع بزرگ و ریزسازان صنعت ، کامپیوترهای بزرگ غیر قابل حمل و اختصاصی شرکت های بزرگ ، جایشان را به کامپیوترهای شخصی و لپ تاپ و اخیرا تبلت و گوشی های همراه دادند . 
 

        شبکه های ارتباطی جهانی ( اینترنت ) از انحصار دولت ها و شرکت های بزرگ درآمد و در خدمت عامه مردم قرار گرفت .  رسانه های نوشتاری ( روزنامه ها و مجلات ) که غالبا در انحصار دولت ها بود ، کارآیی و نقش و اثرشان هر روز کمرنگ تر شد و همچنین رادیو و تلویزیون و دیگر رسانه ها و بلندگوها ... 
 

        شاید هنوز هم از دید و نگاه خیلی ها پیوستن نقش رسانه های نیمه کوچک و بزرگ به سرنوشت تراکتور و کامپیوتر های بزرگ ، و تبدیل سیستم گویش و استماع به گفت و گوی متقابل ، و هر روز ریزتر و عمومی تر شدن تجهیزات رسانه ای امری وحشتناک و خطرساز بیاید ، اما تجربه نشان داد در کنار خطرهای موجود ، در دید کلی و میان مدت و درازمدت ، این رفاه عامه و آزادی و آسایش عمومی و ایضا به قدرت رسیدن اکثریت مردم  هست که طبق پیش بینی ریزسازان ، ( ضمن تامین منافع سازندگان ریزصنعت ) در آینده به اثبات خواهد رسید .

پی نوشت :  

 

چهار سال پیش که وبلاگ نویسی رو شروع کردم اولین پست هایم مجموعه چند قسمتی با عنوان از ماقبل ده تا روستا بود که در اون پست ها سعی کردم تیلر و تراکتور و موتور و ماشین رو ناجی مردم در دهه های 40 و 50 نشون بدم و در ادامه در سال های اخیر ناجی بعدی بشر را ارتباطات و رسانه های گروهی معرفی کردم . امروز هم داریم نمونه و نحوه عملی عینی و ملموس اش رو می بینیم .


برچسب‌ها: تحولات صنعتی, فناوری نجاتبخش, تلگرام, شبکه های موبایلی
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۳/۰۴ و ساعت 9:3 |

 

      دو سالی از آشنایی تلگرامی مون میگذره . خانم موقر و با شخصیتی هست مثل اکثر خانم های وطنم ، در پروفایلش عکس خودش رو گذاشته بود و عکس پسر و دخترش رو . بعد از آشنایی عکس شوهرش رو هم برام فرستاد . مردی میانسال خوشرو و خوب و صمیمی .  

      از همون اوایل که من و خونواده ام رو شناخت می گفت که در کنار همسر مهربانش چت ها و پیام ارسالی منو میخونه ، درست مثل خود من که در کنار خانومی و بچه ها میخونم .  

      از زیبایی های دیارش می نوشت و عکس می فرستاد و من هم متقابلا از باغات و ییلاق و سفرهام و بچه ها و نوه های نازم .  

       با بیشتر شدن آشنایی اصرار میکرد که مهمون شون بشیم و دیار سرسبز و زیبای شون رو هم ببینیم . مثل ما روستا نشین هستن و مشغول به کشت و زرع و گذران زندگی در هوای پاک و ...  

       اصرار داشت که در نیمه اول اردیبهشت بریم که همه جا سبز و زیبا هست ، اما برام مقدور نشد تا  اینکه دیروز که هوای خوب و آفتابی داشتیم با هماهنگی قبلی حرکت کردیم .  

       7 صبح حرکت کردیم . تا ساری ترافیک نیمه سنگین بود ولی از ساری تا گرگان بزرگراه نسبتا خلوت بود و میشد با حداکثر سرعت مجاز رفت .  

        مقصد روستایی در شمال شرقی گرگان بود . دو سال پیش در سفر به مشهد از گرگان رد شده بودم اما قبل از سپیده صبح بود . اما اینبار 9 صبح به گرگان رسیدیم ، دیدم راحت میشه از بلوار خیلی زیبا و پر گل داخل شهر رفت ، دلم نیومد از کمربندی برم . واقعا بلوار عریض و پر گل و سبز و قشنگی بود . دور برگردان های هوایی قشنگی داشت که به زیبایی شهر می افزود .  

******************** 

       من برای تحقیق و آشنایی بیشتر با گوگل ارث از قبل به مناطق دیدنی محله و منطقه شون سفری مجازی ( هوایی ) کردم و نقاط جالب و دیدنی اطراف شون رو دیدم و شناسایی کردم .   

        چون از قبل با منطقه آشنایی داشتم راحت با گذر از گرگان و پشت سر گذاشتن شهرک جلین وارد مسیر و محله شون شدم .  

 

        خیلی راحت با نشونی ای که داده بود به نزدیکی خونه شون رسیدیم که دیدم همسر مهربونش اقای ... منتظرمونه و اولین دیدارمون انجام گرفت و به منزل پرگل و زیبای شون وارد شدیم و دیدار حضوری اولیه انجام شد و سلام و احوالپرسی و چای و شیرینی و ...   

 

       بعد از یک ساعتی استراحت گفتم با گوگل ارث تورنگ تپه و مرتع انار رو دیدم باید این نزدیکی ها باشه . اگه ممکنه همین الان بریم گشتی بزنیم چون سفر ما یک روزه هست و غروب بر میگردیم .  

       اعتراض کردن که این همه راه اومدین به این زودی برگردین و ... بالاخره توضیحات ما پذیرفته شد و با هم حرکت کردیم .  

 

       اول به مرتع انار رفتیم که در انتهای محله شون واقع بود . بیش از بیست هکتار زمین که عمومی بود و مورد استفاده اهالی . هم زمین بازی جوانان بود و هم محل گشت و گذار گوسفندا و ... انارهای ترش خودرو هم قسمتای زیادی از مرتع رو گرفته بود و با شکوفه های قرمزش که هنوز کامل شکفته نشده بود خودنمایی میکرد .  

 

        با گذر از جاده خاکی کنار مرتع و عبور از میان مزارعی که کشت پیش بهاره بعضی شون مثل باقلا و نخودفرنگی و سیب زمینی در حال برداشت بود به روستایی ترکمن نشین رسیدیم . اسم مختوقلی شاعر ترکمن روی تابلوی یکی از خیابونا بود . گذر اصلی روستا به آق قلا آسفالت بود ولی کوچه ها آسفالت نبود و ظاهر منازل نشان از درآمد پایین و سطح زندگی سخت و دشوارشون داشت .  

      از جاده بین مزارع گذشتیم و به جاده خلوت و اسفالته ای رسیدیم . روستای عثمان آباد رو گذروندیم و به روستایی رسیدیم که تپه باستانی تورنگ و آبندان بالای آن در اون واقع شده بود .   

 

         تورنگ تپه جای قشنگی بود محوطه وسیعی با حدود 10 متر ارتفاع از سطح زمین های پایین دست بود که نیمی از آن آبندان بود و نیمی دیگر مرتع و زمین بازی . اشراف خوبی بر اطراف داشت و مناظر زیبای مزارع و روستاهای اطراف واقعا دیدنی بود .  

       یک تپه بزرگ باستانی با خاکی به رنگ قرمز که به محلی تورنگ گفته میشه با ارتفاعی حدود 30 متر یک گوشه واقع شده بود که متاسفانه بدلیل ضیق وقت و گرمای هوا بالا نرفتیم .  

       یک گله بزرگ گوسفند و بز در مرتع و در کنار آبندان ( آبگیر ) می چریدند که خیلی مورد توجه دو تا نوه ام قرار گرفتن و به سمتش رفتن و بزرگترا هم براشون عکس یادگاری گرفتند . ماهی های زیادی هم درون آبگیر از دور دیده می شدند .  

      میزبان فوق العاده مهمان نواز ما هم برای همین گردش کوتاه میوه و کیک و چایی و ... آورده بود و اصرار داشت که جایی بنشینیم و بخوریم ولی هوا نسبتا گرم بود و آفتاب هم نیمه سوزان . تصمیم گرفتند ما را به جای دیدنی دیگری ببرند که هم گردشی کرده باشیم و هم در زیر سایه درختان چنار بلند و کهنسالش غذایی بخوریم .  

 

       با گذر از جاده آسفالته خلوت روستایی به روستای میر میر ( اگر اشتباه نکنم ، بخاطر وجود سادات زیاد اسم روستا رو میر میر گذاشته بودن ) رسیدیم . صدای اذان ظهر از گلدسته مسجد پخش می شد . با گذر از روستا به آبندان بزرگی رسیدیم و بعدش به مزار امامزاده جعفر .  

  

         به امامزاده رسیدیم ولی در ورودی بزرگ بسته بود و قفل شده بود . در کوچک عبور پیاده اما باز میشد . محوطه وسیع زیبا و جالبی بود دو طرف عبور درختان بلند و تنومند چنار داشت و در زمین دو طرف گندم کاشته بودن . 

       آقای ... هم رفت به گرگان برای آوردن بچه ها از مدرسه و ما تا برگشتن شون بیش از نیم ساعت وقت داشتیم . در سایه چنار نشستیم و صرف چای و میوه و ...  

       من و خانومی و دو تا نوه ها رفتیم گشتی در محوطه بزنیم . قسمتی از محوطه آرامگاه و مزار شهدای جنگ ایران و عراق بود . بین مزار و ساختمان بزرگ و وسیع امامزاده درخت شاه توت سفید بزرگی داشت و کلی توت روی زمین ریخته بود . 

      خواستیم داخل حرم بشیم که در ساختمان قفل بود . چون محوطه از محل دور بود در اون ساعت مراجعه کننده ای نداشت و برای امنیت درها قفل شده بودن .   

    

         بعد از استراحت و تماشا و ... برگشتیم . از جاده روستایی و از بین مزارع سرسبز عبور می کردیم . قبل از رسیدن ما به منزل آقا ... بچه ها رو از مدرسه آورده بود . با پسر و دخترشون هم از نزدیک اشنا شدیم و سفره ناهار پهن شد و ...  

        همیشه عادت به خوابیدن و استراحت نیمروزی بعد ناهار دارم . با اینکه با کوچکترین سروصدا نمیتونم بخوابم ولی گویا بیداری صبح زود و خستگی چندین ساعت رانندگی اثرش روی من اونقدر بود که با سروصدای تلویزیون و بچه ها دو ساعتی خوابیدم .  

         خانم ... هم توی حیاط در کنار گل های زیبای بهاری شون با دختر و عروسم گرم صحبت شدن و بساط  چای روی آتش برپا کرده بودن . بعد از خواب نیم روزی نسبتا طولانی ام میزبان خوب مون توی حیاط با چای آتشی و ... از ما پذیرایی کرد و آماده برگشتن شدیم .  

        حدود ساعت هفت عصر بود که با دوستان مجازی سابق و حضوری فعلی خداحافظی کردیم و راه بر گشت رو در پیش گرفتیم .  

  

        مزرع وسیع نخودفرنگی و باقلا و سیب زمینی زینت بخش حال و هوای اردیبهشتی جاده خلوت روستایی بود و بدرقه گر سفر یک روزه ما    

 


برچسب‌ها: تلگرام, سفر به گرگان, شبکه های اجتماعی تورنگ تپه گرگان, گوگل ارث
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در سه شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۶ و ساعت 12:38 |
         در پستی در یک کانال ناسیونالیستی با عنوان " در سوگ سولدوز " ، نویسنده از تورک های مناطق تورک و کورد نشین درخواست کرده بود که انتخابات سال 94 را یه یاد آورده و از نتایجش درس بگیرند .

         نویسنده* مدعی شده بود که گروه هایی از کورد که ماموریت داشتند از جانب ... مدت ها قبل از انتخابات تبلیغ تحریم انتخابات می کردند و همچنین گروه هایی از تورک هم با آنها همنوا شده و بر طبل تحریم کوفتند . چنان کوره تحریم رو داغ کردند که گروه های تورک که در خیلی از مناطق اکثریت داشتند در انتخابات شورای شهر شرکت نکردند . ولی در روز انتخابات صف رای دهی کوردها لحظه به لحظه طویل تر شد و نتیجه بنفع اقلیت کوردها تغییر کرد !!!

        این مطلب منو یاد خاطره ای انداخت . در سال 59 با شروع جنگ و کمبود نیروی نظامی از معاف شده گان متولد 37 درخواست معرفی و اعزام به مراکز آموزشی کردند که طبعا ما بحکم وظیفه اطاعت کردیم . در انتهای دوره دو ماهه آموزش بنا شد بر اساس رتبه کسب شده سربازان آنها را به نقاط مختلف خدمتی بفرستند .

        مناطق خدمتی غالبا دور از مازندران بود ، غیر از بابلسر که هم نیاز کمی داشت و هم از ما بهترون از قبل رزرو شده بودند . نزدیکترین منطقه دیگر سمنان بود که  خیلی از همراهان مون نمی دانستند کجاست از بس مردم تاریخ و جغرافیا دان هستیم !!! ( قبل از دوران صنعتی سازی با کمک روحانی بود و عموم مردم اسمش رو  هم نمیدونستن . امروزه در زمره کلانشهر ها هست از جهت وسعت و آبادانی )

       وقتی اعلام شد سمنان هم سهمیه داره سربازان از هم می پرسیدن کجاست و موقعیتش چیه ؟ یکی از دوستان که در سمنان قوم و خویش داشت به بقیه گفت یک جای بد آب و هواست که از بس آبش شوره وقتی دوش بگیری تنت شوره می بنده و اکثر مردمش سنگ کلیه دارن و ...

       اون بنده خدا تقریبا در وسطای لیست انتخاب بود و آنهایی که قبل از او حق انتخاب داشتند تبریز و دزفول و جاهای دور رو انتخاب کردند ولی وقتی اسم اون برای  انتخاب خونده شد با کمال تعجب دیدند بلند فریاد زد سمناااان ... 

       بهوش باشیم ، تحریم ممنوع  

 

بدلیل ناسیونالیستی بودن کانال و افراطی بودن متن پست و توهین به سایر اقوام در آن ، از ذکر نام کانال و ارائه آدرس معذورم .   


برچسب‌ها: انتخابات, عدم تحریم, سربازی و خاطره
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در سه شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۲ و ساعت 5:27 |
 بهتره خوندن مجموعه پست های سفری رو از شماره یک شروع کنین         

           چراغای شهر روشن شده بودن که به هتل رسیدیم . مراحل معمول ورود و جابجایی انجام شد و قرار شد بعد از صرف شام گروهی به زیارت بریم و ...  

        همزمان با صرف چای در اتاق به پیامای تلگرامی پاسخ دادم و منتظران رو از نگرانی یک روز قطعی ارتباط اون هم در بیخ گوش داعش در آوردم و براشون نوشتم که فردا ظهر در فرودگاه ساری خواهیم بود .  

       بعد از شام همراه با گروه به زیارت مرقد امام موسی کاظم و امام جواد رفتیم . خوشبختانه حرم نزدیک بود . اما در شب عکاسی خوبی نداشتم .  

 

          طبق معمول بعد از تحویل گوشی و انجام کنترل های امنیتی وارد محوطه حرم شدیم و بعد از خواندن زیارتنامه و اذن دخول توسط روحانی کاروان ، مدیر کاروان توضیحاتی داد و از زائرین خواست که زودتر برگردن تا برای حرکت شبگیر صبح آماده بشن .  

       نیمه غربی بارگاه کلا زنانه بود و نیمه شرقی مردانه بنحوی که امکان دیدار صحن غربی و رفتن بر مزار خواجه نصیرالدین طوسی برای مردان نبود و زنان نیز نمی تونستن در قسمت شرقی به قبر شیخ مفید و شیخ زمان مازندرانی نزدیک بشن . شاید بدلیل بازسازی ها بود یا ما با وقت و فرصت کم برای بار اول آخر حضورمون نتونستیم کل محوطه رو دور بزنیم .  

       بعد از زیارت و نماز و ... با گروه کوچک 5 نفره خودم بیرون اومدیم و قدم زنان بطرف هتل رفتیم .  

         در مسیر که خیابون نسبتا عریضی هم بود صندوق های فلزی و شیشه ای در قسمت سواره رو ( که بدلیل نزدیکی به حرم کمتر ماشینی در رفت و آمد بود ) گذاشته بودن شبیه صندوق های کمیته امداد خودمون ، ولی با زنجیر به درختی یا میله ای در پیاده رو بسته بودنش که گاهی حالت تله پیدا می کرد و باید خیلی مواظب بودیم تا کله پا نشیم .  

        با اینکه در قسمتی از شهر بغداد بودیم قیمت ها خیلی بالاتر از نجف و کربلا بود . خصوصا نرخ خوراکی ها خیلی بالا بود . کلا در شهرهایی که رفتیم نرخ غذا خیلی بالا بود .  

        از نوشیدن چای با شکر زیاد خوشم نمیاد . در نجف که بودیم رفتم یک سوپر مارکت تا قند بگیرم . سه دور اجناس رو دور زدم و سر آخر با راهنمایی مسئول فروشگاه چند پاکت کوچک قند دیدم یکی را برداشتم که حساب کنم گفت 10000 تومن . وزن پاکت رو نگاه کردم یک کیلو بود !!! گرفتم .  

       یک بار هم از نان فانتزی فروشی ای که نسبتا تمیز بود و نان داغ داشت قیمت نوعی نان کوچک شبیه نان خرمایی ولی ساده رو پرسیدم گفت کیلویی 10 تومن !!! .  

       وقتی دست فروشا و گاری کش ها رو می دیدم نگران تغذیه شون بودم . مگر درآمد روزانه شون با اون همه رقابتی که وجود داشت چقدر بود که بتونن با اون گرونی ارزاق روزی سه وعده غذا برای خونواده تهیه کنن .  

      از خوابیدن شبانه بعضی از گاری کش ها روی گاری شون و رنگ سیاه چهره شون معلوم بود که از راه دور برای کاسبی اومده بودن و ...  

       صبح خیلی زود بطرف اتوبوس حرکت کردیم و سوار شدیم . کیف های پر از سوغاتی از صبح روز قبل در قسمت بار اتوبوس بود و حالا راحت تر می رفتیم .  

       هنوز کاملا روشن نشده بود که بسمت فرودگاه حرکت کردیم داخل اتوبوس صبحانه های سفری رو تقسیم کردن . غروب روز قبل مدیر هتل گفته بود که قوطی های آب برامون میذاره تا در فرودگاه مجبور نباشیم قوطی کوچک رو 5 تومن بخریم .  

       متاسفانه من در سفر و در شرایط نامساعد اشتهام کور میشه و حتی گرسنگی رو هم تحمل کنم تمایلی به غذا خوردن در شرایط نسبتا نامساعد ندارم . آب و غذا رو در نایلون گذاشتیم .  

      در ابتدای ترمینال فرودگاه بغداد از اتوبوس پیاده شدیم با کیف های بزرگ و سنگین و همراهانی ... هوا هم ابری بود و قطرات درشت باران هر ازگاهی بر سر و صورت می خورد . کیف ها رو به زیر سایه بان بردیم .  

       بعد مدتی اتوبوس فرودگاه اومد . کیف ها رو بار کردیم و سوار شدیم . چند صد متری رفتیم گفتن پیاده شین و هیچ کیفی چیزی پایین نیارین . پیاده شدیم و رفتیم جلو منتظر اتوبوس شدیم . درهای قسمت بار رو بالا زدن و مامور سگ بدست سگ را از کنار بار و داخل اتوبوس عبور داد و سوار شدیم .  

      چند صد متر جلوتر رفتیم مجددا پیاده شدیم و با تفتیش بدنی از کنترل گذشتیم و سوار شدیم و بطرف قسمت اداری فرودگاه رفتیم . فرودگاه بزرگ و تمیز بود .  

 

        بعد از دو سه مرحله چک و کنترل با اتوبوس جلوی ورودی طبقه بالا رفتیم . کیف ها رو روی چرخ گذاشتیم و حرکت کردیم . گفتن کیف هار و پایین بیارین و به خط کنین . یک بار دیگر یک سگ کوتوله که قدش به نصف کیف ها هم نمیرسید بوکشان از دو طرف کیف ها عبور داده شد .  

      مجددا کیف ها رو بار چرخ کردیم و بطرف ورودی رفتیم و کیف ها رو از نقاله کنترل  عبور دادیم . خودمون هم ...  

       ساختمان اداری و انتظار فرودگاه بزرگ بود و شیک با کارمندان زن یونیفورم پوش و مسافران خارجی با پوشش غیر اسلامی که دیدن شون باعث تعجب خانومای ایرانی میشد و چشم شونو می بستن و استغفار می گفتن و ایضا آقایون .  

      چند ساعتی انتظار داشتیم در فرودگاه . روی صندلی انتظار بعنوان صبحانه از غذای همراه سد جوئی کردیم و یه خرده محوطه فرودگاه رو گشتم و ...  

        بالاخره بعد از چند مرحله چک و کنترل کیف ها و حتی عبور پابرهنه خودمون از میان دستگاه کنترل به قسمت انتظار سوارشدن رسیدیم . با حساسیتی که دارم اگه چایی نخورم احتمال سردرد گرفتن دارم . رفتم بطرف چایی شاپ و درخواست چای کردم . گفت 20 دینار . 

        6 هزار تومن ناقابل و بی مقدار ( بعد از کاغذپاره های سازمان ملل ) تقدیم کردم تا یک استکان کوچک چای بگیرم  .  

        سوار هواپیما ی ایران ایر خودمون شدیم و 20 دقیقه زودتر از ساعت پرواز اعلام شده حرکت کردیم . باز هم همون صندلی ردیف 21 نصیب مون شد و درست وسط بال هواپیما نشستیم .   

فرودگاه بغداد     

       جای نامناسبی بود برای تماشای زمین از بالا ، ولی هوا ابری بود و زمین هم قابل رویت نبود . اما پرواز و قرار داشتن ساعتی بر فراز ابرها و خصوصا دیدن اون حجم وسیع ابرها یکجا و در عرض یک ساعت و نیم خیلی جالب و ارزشمند بود .  

     باور کردنی نبود این همه ابر ، کل مسیر بالای 1000 کیلومتری بغداد ساری پوشیده از ابر بود . فقط مثل ساحل دریا افق دور رو بصورت نیم دایره می دیدیم که هوای آفتابی و درخشان داشت ، در حالیکه در زیر پای ما بارش سیل آسا در جریان بود که متاسفانه آن همه خرابی و خسارت و تلفات سیل در پی داشت .  

     باری عمر کوتاه سفر 8 روزه ما هم بپایان رسید و خوشبختانه همگی اعضای گروه بسلامت در فرودگاه ساری پیاده شدیم . وقتی برای گرفتن چرخ حمل بار رفتیم هر چرخ رو 5 تومن از ما گرفتن و قبض دادن ، در حالیکه در فرودگاه بغداد و نجف هر گوشه ای کلی چرخ بود که هر کس نیاز داشت بر می داشت .  

       اسف بارتر اینکه با پرداخت 5 تومن بابت کرایه چرخ و حمل ، کارگرای فرودگاه اومده بودن و چرخ رو حمل کردن تا پای اتوبوس موقع پیاده کردن کیف ها گفتن ما از فرودگاه چیزی نمی گیریم و چشم امیدمون به شماست که این همه خرج سفر زیارتی کردین نظری هم به ما داشته باشین . یعنی گدایی نیمه محترمانه در فرودگاه کشور   

         به خاطره پیوستن سفر زیارتی 8 روزه ما به کشور همسایه شروع شده بود و همچنین مقایسه اونچه دیده بودیم با اونچه در این لحظات در اتوبوس مسیر سرسبز و زیبای بارون خورده خودمون می دیدم .  

         صدای زنگ های پیاپی گوشی ها از طرف بچه ها و بستگان نمیتونست مانع تماشای مناظر زیبای همراه با نم نم بارون مسیر باشه ، مخصوصا تمیزی و دوری از زباله و آلودگی اش . 

        واقعا عجیب بود ، انگار برای ورود ما همه جا رو تمیز کرده و شسته بودن . خیلی زیبا به چشم اومد ، خیلی تمیز ، زیباتر و تمیزتر و شسته تر از همیشه ...    

  

شقایق مازندران


برچسب‌ها: عبور از بغداد, سفر به عتبات, کاظمین, مازندران زیبا
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۰۳ و ساعت 20:39 |
 بهتره خوندن مجموعه پست های سفری رو از شماره یک شروع کنین    

        هر چه به سامررا نزدیک تر می شدیم وضع عجیب تر می شد . بجای آن همه ساخت و ساز ، خصوصا ساختن موکب ( استراحتگاه مسافران پیاده ) در مسیر کربلا ،  تا فاصله چند صد متری از دو طرف جاده خانه ها تخریب شده بودن و ساکنانشان کوچانده شدن .  

           بعد از چند ساعت رسیدیم به شهر بلد . از دور گنبد و گلدسته مرقد امامزاده محمد پسر امام هادی و برادر امام عسکری نمایان شد . بطرفش پیش رفتیم . اتوبوس های زایرین زیادی در رفت و آمد بودن . هر چه جلوتر می رفتیم تعجب مون بیشتر می شد چون به محوطه پادگان مانندی نزدیک می شدیم که با بلوکه های سیمانی بلند محصور شده بود و بالایش سیم خاردار نظامی کشیده شده بود . تنها یک مسیر ورود و خروج گذاشته بودن که اتوبوس ها عبور می کردن .  

 

       وارد محوطه شدیم . قبل از تحویل دادن گوشی چند عکس گرفتم . محوطه شدیدا کنترل نظامی داشت و دوربین های زیادی همه جا نصب شده بود . گویا در گذشته ای نزدیک مورد حمله انتحاری و نظامی واقع شده بود که در دست بازسازی بود .  

 

       طبق معمول گوشی رو تحویل امانت داری دادم و رفتیم تجدید وضو و زیارت و نماز و ... مدیر کاروان هم بعد از زیارت با تعدادی از جوانان گروه رفته بود نهار بین راهی رو بگیره . در نتیجه مدتی منتظر شدیم .  

      از محوطه بیرون اومدم تا اطراف رو بهتر ببینم . مثل همه اماکن زیارتی در عراق  اتوبوس های زیادی در ایستگاه شنی بزرگی که برای توقف درست کرده بودن پارک شده یا در حال رفت و آمد بودن که درصد خیلی بالایی از اون ها زائرین ایرانی بودن . دور تا دور ایستگاه هم دیوارکشی نظامی بود و با تانک و نفربر و ... محافظت می شد .  

      همین حالت نظامی داشتن ، اون هم در کشور نسبتا بیگانه باعث میشد که برای عکاسی بی احتیاطی نکنم و کمتر بتونم عکس بگیرم .

   

            بطرف سامررا حرکت کردیم و نیم ساعت قبل از ظهر به ورودی مرقد امامین عسکریین رسیدیم .  

           

             اینجا هم با تدابیر شدید امنیتی کنترل می شد از ابتدای ورودی تا کل محوطه حرم امامین عسکریین را دیوار کشی نظامی کردن و ...   

 

         آثار حملات انتحاری را بر دیوارهای منازل اطراف میتوان دید . لذا جهت کنترل شدیدتر جلوی منازل و معابر و مغازه های اطراف ورودی و حرم دیوارکشی شده و منازل اطراف را تخلیه کردند تا برای بازسازی هم فضای بیشتری داشته باشن .  

  

 مرقد امام هادی و امام حسن عسگری در سامررا  

        بعد از تجدید وضو و رفتن به حرم ، اذان ظهر از ماذنه های حرم پخش میشد . به جماعت ایستادیم و بعد از نماز هم زیارت و ...  

        برای جمع شدن در دم در ورودی ناهماهنگی هایی پیش اومد و نیم ساعتی با نگرانی منتظر شدیم .  

         ساعت از یک و نیم گذشته بود که سوار اتوبوس شدیم تا به مقصد نهایی سفر ( کاظمین ) بریم . بعد از حرکت اتوبوس نهار سفری رو پخش کردن و ...   

        برای برگشت به کاظمین (بغداد) حدود 100 کیلومتر راه در پیش داشتیم که با توجه به ایست های کنترل بیش از 2 ساعت طول می کشید . مناظر بین راه هم دیدنی بود ، خصوصا آبگیرها و سد ( دریاچه ) .  

        خواب ظهرگاهی هم همراه با خستگی روز اثرگذار بود و یک ساعتی رو چرت زدم تا اینکه به بغداد نزدیک شدیم و آثار آبادانی بیشتری به چشم می اومد . باغات زیادی در مسیر بود از آلوچه و هلو و انجیر و ... در شهر هم درختان مرکباتی رو دیدم .  

       در طول مسیرهای طولانی ای که طی کرده بودیم اثری از پلیس راه نبود . ظاهرا هیچ کنترل سرعتی رو ماشین ها صورت نمیگیره . حتی در شهر هم خبری از مقررات و رعایتش نیست . راننده های اتوبوس هم خیلی جوون بودن . بنظر نمیرسه که گواهی نامه داشته باشن و بیمه و غیره در کار باشه .  

       اتوبوس برای وارد شدن به ایستگاه لازم بود در یک بریدگی بلوار دور بزنه . اونقدر راننده با نیم کلاج رفتن سر اتوبوس رو بالا و پایین کرد تا بتونه سانتی متری بین ماشین هایی که از جلو می اومدن راه باز کنه .    

           اتوبوس در ایستگاه نزدیک به حرم نگه داشت و بدون برداشتن کیف ها راهی هتل شدیم و بعد از یک روز نسبتا سخت و خسته کننده ، اما جالب و ارزشمند ، با روشن شدن چراغای شهر به هتل رسیدیم .


برچسب‌ها: سامررا, سفر به عتبات, عبور از بغداد
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۰۳ و ساعت 9:47 |
بهتره خوندن مجموعه پست های سفری رو از شماره یک شروع کنین    

          صبح روز بعد همراه با گروه (کاروان ) برای رفتن به مقام امام زمان در کربلا پیاده حرکت کردیم . پیاده رو که طبق معمول با پارک ماشین یا قهوه خانه و یا پست های ایست و بازرسی و ... قابل استفاده نبود . از سواره رو پیاده رفتیم .  

 

        بیش از 500 متر راه بود ولی قدم زنان رفتیم . فضایی شبیه مسجد بود که روی پلی بر کانال آبی که مشهور به نهر علقمه بود ساخته شد . رفتیم داخل و نماز و ...  

         روحانی کاروان از قبل توضیح داده بود که نهر علقمه ای که در زمان واقعه کربلا بود در طول سالیان از بین رفته و بجای آن خیابانی که واقع شد نام الغمی دارد و این کانال بعدها برای آبیاری نخلستان ها و باغات ساخته شد و متاسفانه بخاطر رعایت نکردن بهداشت خیلی هم آلوده و کثیف هست . نباید بهش دست بزنین .  

        برای دیدن نهر روی پلی که در کنار مقام صاحب الزمان بود رفتم ابتدای پل برای جلوگیری و کنترل عبور ماشین ها یک لوله بزرگ بلند گذاشته بودند و بخاطر جشن سیزده رجب لوله رو گل پیچی کرده بودند و هنگام عبور ماشین هایی که با هماهنگی عبور می کردند مامور مربوطه سر لوله رو می گرفت و مثل یک در بزرگ باز می کرد و می بست .  

 

        بعضی خونواده ها تا لبه آب می رفتن و بچه ها دستی در آب می زدن و بازی می کردن . اما بعضی هیئت ها کنار این نهر به مداحی و سینه زنی می پرداختن .  

        از همانجا برنامه زیارت دوره آنروز ما به پایان رسید و تا پایان روز که اخرین روز حضور ما در کربلای معلی هم بود در اختیار اعلام شد تا کسری های خرید انجام بشه و جای گله گذاری ... نمونه .  

       هوای اون روز خوب بود و خبری از ریزگرد نبود . همانجا یعنی پشت کانال علقمه یک بازار سرپوشیده بزرگ بود که فریضه بازارگردی رو بجا آوردیم و موقع برگشت بخاطر خستگی همراهان یک موتورسیکلت سه چرخ سوار شدیم که وضع بهتری از تیلر ما نداشت .

       شب قبل یکی از دوستان تلگرامی با ارسال مطلبی در مورد خدمات و زحمات میرزاتقی خان امیر کبیر نوشت که قبر میرزا در کربلا هست . خیلی مشتاق شدم که برای ادای احترام و نثار فاتحه ای بر مزارش برم . سرچی در گوگل دادم تا مکان قبرش رو پیداکنم .  

       ظاهرا در قسمت جنوب شرقی صحن جنوبی سیدالشهدا ( باب القبله ) قرار داره . خیلی سعی کردم از نزدیک ببینم ولی بخاطر بازسازی قسمت شرقی موفق نشدم . به یادش ادای احترام کردم و ...  

        در شب دوشنبه بیست و یکم فروردین آخرین زیارت و دیدار را از حرمین شریفین داشتیم و آخر شب به هتل بر می گشتیم که برای حرکت شبگیر فردا برای رفتن به سامررا آماده بشیم .  

       اشغال پیاده رو توسط اهالی و کسبه و بقولی ایجاد سد معبر ، پیاده روها رو تقریبا از حیض انتفاع عموم خارج کرده بود و همچنین بی نظافتی و مراعات نکردن بهداشت ، اما یک چیز عجیبی هم دیدیم که غبطه خوردیم کاش ما هم چنین وضعی داشتیم .  

       در نزدیکی هتل یک ابزار یراقی بود که خیلی از وسایل و ابزارها رو در پیاده رو میذا شت . عجیب بود که شب ها موقع تعطیل کردن هم جمع نمیکرد و فرغون هاش تو خیابون بود . اکثر دست فروشا بساط شون رو با گذاشتن پارچه و چادری رویش در خیابون میذاشتن . در حالیکه در همون شب هایی که ما اونجا بودیم سیم برق مسیر باغ مون رو از سر تیر بریده و برده بودن . 

        ما حتی برای استراحت دو ساعته ظهر هم باید وسایل جلوی فروشگاه رو که برای تبلیغ در گوشه پیاده رو میذاریم جمع کنیم .  

      بله عمر سفر کوتاه هست هر چند شبه سفرنامه من داره به درازا می کشه . آخرین شب حضور در کربلا هم فرارسید و صبح زود سوار اتوبوس شدیم با کلی کیف های بزرگ و نیمه سنگین که در قسمت بار گذاشته بودیم .  

      قبل از سپیده از شهر کربلا خارج شدیم بطرف شمال تا به سامررا برویم به زیارت امامان عسکری یین و کاظمین .

   

           در نقاط خوش آب و هوای عراق بودیم . با اینکه اکثرا در خواب و چرت صبحگاهی بودن اما من نمیتونستم چنین فرصت کمیابی رو از دست بدم .  

        از ریزگرد خبری نبود ولی متاسفانه آلودگی محیطی همه جا کاملا مشهود بود . جوی ها و کانال های آب زیادی در مسیر دیدیم ولی متاسفانه کانال فاضلاب بود تا آب .  

       از قبل میدونستم که حوالی کربلا پر آب و حاصلخیز هست و کلا مناطق شیعه نشین عراق از بهترین آب و هوا برخورداره و اینک میتونستم از نزدیک شاهد باشم .  

      بخاطر دوری مسافت و عجله ای که برای رسیدن داشتیم صبحانه و نهار رو داخل اتوبوس دادن که طبعا برام هیچ خوشایند نبود ...   

 

         به شهر بغداد رسیدیم شهری تمیز و زیبا بنظر آمد . کنترل های امنیتی همچنان وجود داشت و باعث ترافیک و دیر رسیدن میشد .   

 

 

          بندرت تابلوهای تبلیغی مبارزات و بنرهای شهدای برجسته جنگ داخلی رو میشد دید .  

 

            در راه بغداد به سامررا پل خیلی بزرگ و طویلی دیدم که بر خلاف انتظار از زیرش آبی رد نمیشد . حتی در زیر پل طویل و عریض سبزی کاری هم میشد . روی پل با تجهیزات نظامی سنگین تحت کنترل بود .   

        ضایعات فلزی و ... تقریبا همه جا انباشته بود . گویا مطلقا بازیابی در عراق وجود نداره . چند گورستان فلز و ضایعات در مسیر راه دیدیم .  

        یکی از دلایل زیبایی و پاکیزگی محیط زیست در کشور ما بازیابی ضایعات هست که زمینه شغلی بسیاری هم برای خیلی ها فراهم کرده .   

          راه آهن هم دیدم ولی ظاهرا متروکه بود و استفاده نمیشد لااقل در مسیر سامررا .   

 

      با دیدن اون همه آب در سرزمینی که از بچگی در ذهن مون برهوت بنظر می رسید به یاد یکی از پیرمردای محل افتادم که وقتی بعد از عمری به دریا رفته بود ( با اینکه در فاصله 30 کیلومتری دریا هستیم ) می گفت : اووووهه اووووهه اووو . برا همراهام می گفتم و می خندیدن .  

        ادامه دارد .  


برچسب‌ها: کربلای معلی, سفر به عتبات, طبیعت عراق, جاده سامررا
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۱/۳۰ و ساعت 11:49 |