ز بانگ دهل هولم از دور بود
به غیبت در او عیب مستور بود  


         خیلی از ترس ها و واهمه ها ، عشق ها و احترام ها بخاطر دوری و فاصله از موضوع مورد نظر هست ، بنحوی که با نزدیک شدن بیشتر و شناسایی مورد و موضوع آن ابهت می ریزد و آن ترس کنار رفته و حتی در مواردی عشق هم بدل به نفرت می گردد ، چرا که آن بزرگی و عظمت دورادور پوشالی بوده و هولی از دور ایجاد میکرده و از نزدیک میان تهی بودنش آشکار می گردد.  


        شاهد مثال بسیار هست و غالبا ناگفتنی ، مورد مشخص و تجربه و خاطره شده اینکه :  
        شش روستای نزدیک به شهر ما جاده ای ماشین رو برای ارتباط با جاده بین شهری نداشت . اولین سپاه دانش که به محله ما آمد ودرتکیه محل   کلاس درسش را تشکیل داد بفکر تعریض جاده مال رو افتاد و با کمک کدخداهای روستاها اقدام به تعریض و تسطیح جاده کرد .  


        برای اینکار نیاز به آزاد کردن زمین های کنار جاده و همچنین پول برای شن ریزی بود . مردم هم از نظر مالی و هم از نظر فکری ضعیف بودن و بسادگی حاضر به همراهی و همکاری نمی شدن . اما این جوان سپاهی با ابهت و ترسی که یونیفورم نظامی بهش داده بود در منطقه ای غریب که نه با زبان محلی آشنا بود و نه با مردم و رسم و رسومش ، براحتی این کار شاق دور از ذهن را عملی کرد و یادگار نیکی از خود بجا گذاشت .  


         از اقدامات خیر و نیک دیگری که در واقع باز هم با نقش آفرینی قوی لباس ( ظاهر ) نظامی اش انجام داد تشکیل کلاس پیکار با بیسوادی و جمع کردن بیسوادان بزرگسال برای آموزش سواد در ساعات شب بود .  


         در سالهای بعد در هر روستا مدرسه ای ساخته شد و چون نزدیک به شهر بود و مشکلات ایاب و ذهاب هم با آمدن چند مینی بوس از شهر به روستا حل شده بود سپاهیان دانش دختر به مدرسه ها اعزام شدند و ...  


         آمدن سپاهیان دختر با آن پوشش شان (کت و دامن کوتاه یا کت و شلوار نظامی ) و امنیتی که در روستا داشتن آشکارا زائیده همان یونیفورم نظامی بود ، چرا که مردم روستا چنین لباسی را فقط تن ژاندارم های پاسگاه دیده بودن که بعد ها از آن به ژاندار مرغی یاد میکردن و ملبسین به آن لباس را دارای قدرت و پشتوانه ای بزرگ و قوی می دانستن .  


         آیا واقعا نزدیکان و خویشان و خود همان سپاهی ها چنین ابهتی در آن لباس سراغ داشتن ؟ !!!  

         از قضا در همان سال ها من برای تحصیل به شهر در رفت و آمد بودم و اغلب در مینی بوس با سپاهیان دانش دختر همراه و همسفر می شدم و حتی به بعضی شون خیلی نزدیک بودم و برام کتاب های غیر درسی می آوردن *، بعینه می دیدم که همون دختر ترسوهای شهری ( ولی درس خونده و فهمیده و بامحبت ) بودن .  


        کاش همه کسانیکه چرخ گردون بنحوی آن ها را در دهل بزرگ قرارداده ، صدا و وجود و حضورشون موجب عشق و احترام و ابهت و یا حتی باعث ترس و وحشت عامه می شود از موقعیت کذایی شان برای خدمت و خیر رسانی به مردم و جامعه استفاده کنند تا فردا روزی که خاطره ای از آنها می نویسند ... 
               

    * = کتاب هایی مثل :  

زندگی جنگ است و دیگر هیچ ، اگر خورشید بمیرد ، نامه ای به کودکی که هر گز زاده نشد از اوریانا فالاچی ، زندگی ونسان ونگوک ، بر باد رفته مارگارت میچل و ...  

   البته از کیک های درشت کشمش دار و سیب های درشت لبنانی که برای تغذیه دانش آموزان می آوردن هم بی بهره نبودم


برچسب‌ها: ترس از یونیفورم, عظمت پوشالی, آبادانی روستا, سپاه دانش
+ نوشته شده توسط قاسمی اوجی در جمعه ۱۳۹۶/۰۹/۱۰ و ساعت 21:42 |