بعد از دو سه پست ملال انگیز و یاس آمیز و تا حدودی حاشیه دار ، بر آن شدم تا محض تنوع پا در کفش شعر بکنم .
اینکه شعر چه هست و چه نیست ، بحث طولایی دارد و از تخصص و توان و حوصله من خارج ، هرچند امروزه انواع و اقسام شعر وجود دارد ، از کلمات بریده و از هرجا پریده در قالب صحبت با مخاطب نامعلوم گرفته تا نثری که دارای معانی غیر ظاهر باشد
.
اما هر آنچه که هست ، بعد نیم قرن شعر دیدن و شعر خواندن ، خود را شعر شناس و شاعر نمیدانم و محض راحتی خیال خود و سایرین بعضی نوشتارم را شعرواره می نامم . ( سابق که جوانتر بودیم و در هر جایی از هر دری حرف و سخنی داشتیم ، وقتی جایی بحثی بالا میگرفت و ادامه اش را بی فایده و ... میدیدم ، می گفتم : آقا جان اصلن خری نداشتیم که دم داشته باشد یا نداشته باشد ) ، حالا من شعر خوان شعرواره نویسم
.
چندی پیش در بخش کامنت یک پست سیر و سفری ، بزرگواری لطف کرده و شعر والا و ارزشمند زیر را برایم ارسال کرد . ( اما متاسفانه نام شاعر را ننوشت ، من هم سرچ دادم و نام شاعر را یافتم )
خوشتر ز روزگار جنون روزگار نیست
نیکوتر از دیار محبت دیار نیست
آن سر که نیست در ره پاکان عشق خاک
شایسته نشیمن دامان یار نیست
منصور نیست هرکه چو منصور پای دار
اندر گذشتن از سرو جان پایدار نیست
سود و زیان عشق بحکم ضرورت است
ما را در این معامله هیچ اختیار نیست
رو دل به عشق ده كه بويرانگي كشد
شهري كه در قلمرو اين شهريار نيست
آماجگاه تیر هلاک ار شود رواست
آن سینه کو ز ناوک عشقی فکار نیست
عاقل اگرچه عاقبت از جوي بگذرد
اما مسلم است كه (ديوانه) وار نيست
شيخ اسداللّه حكيم قمشهاى
متخلّص به «ديوانه»
این ابیات در حال و هوای بعد از سفری ( آن هم دریایی و خنک ، در تابستان داغ ) ما را بر سر ذوق آورد که چند بیتی حسب الحال بیاوریم .
عمری دویدیم پی مقصود و عاقبت
گشت معلوم که میسور در این دیار نیست
جمله همان به ، گشت و تفرج همی رویم
هیچ صفایی بهتر از سیر و گشت و گذار نیست
سود و زیان عیش هر کس بدست اوست
کوته سفر فرصت بحث جبر و اختیار نیست
دل در ره محبت و عشق و صفا و وفاست
به ازین شکاری هرگز در این مرغزار نیست
عاقل آنکه در این مزرعه گندم خویش بدرود
به کاشت و داشت دیگری هیچ اعتبار نیست
حرص و آز و طمع دنیا دار به آخر نرسد
سیری بر گشاد چشم مرد دنیا خوار نیست
ناصحی شهریور 93

برچسبها: شعر, سود و زیان عشق, بحث جبر و اختیار, گشت و تفرج
